خانه

---------

فوتوبلاگ

---------

پست الکترونیک

---------

آرشیو

اردیبهشت 82

خرداد 82

بهمن 82

اسفند 82

فروردین 83

اردیبهشت 83

خرداد 83

تیر 83

شهریور 83

مهر 83

آذر 83

دی 83

بهمن 83

اسفند 83

فروردین 84

اردیبهشت 84

خرداد 84

تیر 84

مرداد 84

شهریور 84

مهر 84

آبان 84

آذر 84

دی 84

بهمن 84

اسفند 84

فروردین 85

اردیبهشت 85

خرداد 85

تیر 85

مرداد 85

شهریور 85

مهر 85

آبان 85

آذر 85

دی 85

بهمن 85

اسفند 85

فروردین 86

اردیبهشت 86

خرداد 86

تیر 86

مرداد 86

شهریور 86

مهر 86

آبان 86

آذر 86

دی 86

بهمن 86

---------

پیوندها

بی پایان

حرفهای دل من

دکتر شیری

سیاوش قمیشی

گیس گلابتون

نابخشوده

و خداوند عشق را آفرید

A Nostalgic man

---------

 

      ۱۳۸٧/۳/٢٩

 

هرقدر که خراب کردن ساده است، ساختن سخت است.

 

خرابش نکرده ام، اما متروکه رهایش کرده ام.

 

ساختن نمی خواهد.

 

بازسازی کافی است.

 

سختیش را به جان می خرم.

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/۱۱/۱

 

دستهایش را مشت کرده. مثل یک کودک.

با انگشتانش کلنجار می روم تا بازشان کنم.

باز می شود و دوباره بسته می شود.

انگشتم را از لای انگشت شستش فرو می دهم تو.

لحظه ای غافلگیر می شود و دوباره دستش را محکم می بندد.

با انگشتم کف دستش را قلقلک می دهم. لبخندی می زند و می گوید: " دلم کودکیم را می خواهد."

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/٩/۱٧

 

زندگی مثل قدم زدن توی یک جاده­ی مه گرفته­ست.

شاید اینکه نمی­دونی توی قدم بعدی چی منتظرته یک کم ترسناک باشه،

ولی توی اون همه چیز زیباست. یک زیبایی خالص و مبهم و بی انتها...

                                        

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/٩/۱٤

 

یک حسی هست توی آدما

یک جور نیاز

که خیلی راجع بهش چیزی گفته نمی­شه.

شاید چون آشکار شدنش گاهی می­تونه عواقب خطرناکی داشته باشه.

یک نیاز که خیلی­ها تا آخر زندگی نمی­فهمن که وجود داره. چون هیچ وقت حسش نکردن.

یک چیزی که اگه یک بار تجربه­اش کنی، دیگه نمی­تونی فراموشش کنی.  

نمی­دونم چه جوری توصیفش کنم. یک حس سبکی، آرامش، خلا، سکوت ...

اولش با شلوغی ذهن شروع می­شه. انگار یکهو همه­ی چیزای توش بیرون می­ریزه. بدون هیچ نظم و ترتیبی، بدون هیچ روال منطقی.

کم کم آرومتر می­شه. رویا پردازی شروع می­شه. تصاویری ساخته می­شه که توی دنیای واقعی امکان رخ دادنشون وجود نداره.

و بعد اون حس قشنگ میاد. آرامش، خلا، سکوت...  

راه­های مختلفی برای رسیدن به این حس وجود داره. که البته هر کدوم این تجربه رو توی سطوح مختلف ایجاد می­کنن.

برای مثال طی کردن پله­های معنوی، ریاضت کشیدن، انجام تمرینات مدیتیشن و یا حتی استفاده از بعضی از مواد!  

 اما شاید حس کردن و درک کردن این تجربه و شناختن این نیاز اونقدر ارزش داشته باشه که با تمام خطراتش گاهی راجع بهش حرف زده شه. 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/۸/٢٧

 

پرنده­ی کوچک من،

دیریست که در رویای پرواز است.

مدتهاست که انتظار روزی را می­کشد که کسی فراموش کند در قفس را ببندد.

زیبای کوچک من تنها یک آرزو دارد، آزادی.

                      ***

کوچک  من، اکنون آزادی...

می­دانم پرواز برای پرنده­ای که سالهاست آسمان را ندیده است، سخت است.

اما غیرممکن نیست...

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/٧/٢۸

 

من دلتنگم

انقدر دلتنگ که حتی اگر تا ابد دیگر نبینمش

حتی اگر تا ابد صدایش را هم نشنوم

حتی اگر سالها برای فراموش کردنش تلاش کنم

حتی اگر زندگی انقدر سرشار باشد که هیچ جای خالی نداشته باشد

یک نشانه حتی یک نشانه کوچک

تمام وجودم را می لرزاند

 

دلتنگم، دلتنگ شنیدن یک کلمه از مهربانیهایش ...

 

و خوب می­دانم که جای خالی هیچ کس را دیگری پر نخواهد کرد ...

    

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/٧/۱۸

 

سلام

خداحافظ!

چيز تازه اي اگر يافتيد، بر اين دو اضافه كنيد

تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار !

                                                                          حسین پناهی

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/٧/۱٦

 

پله ها را دوتا یکی پایین می‌آیم. صدای پاهایی که تعقیبم می‌کرد هنوز به گوش می‌رسد. گرچه اکنون کمی دورتر و کمی خسته تر است.

می‌دوم. انقدر می‌دوم که دیگر هیچ چیز نشنوم. از پشت سرم صدای شکستن می‌آید. صدای شکستن چیزی نه از جنس شیشه که از جنس سنگ.

پشت سرم را نگاه می‌کنم. هیچ چیز نیست. انگار روی تمام آنچه که گذشته است را با یک سطل رنگ سفید رنگ کرده اند. آرام می‌گیرم. سبک می‌شوم و موجی از شادی تمام قلبم را فرا می‌گیرد.

به جلو نگاه می‌کنم. به راهی که باید بروم. به برگهای زردی که همه‌ی راه را پوشانده‌اند. هوا بارانی است.

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/٥/٢٧

  

امشب دلم از آمدنت سرشار است
فانوس به دست کوچه‌ی دیدار است
آن‌گونه تو را در انتظارم که اگر
این چشم بخوابد آن یکی بیدار است

ایرج زبردست

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/٥/٢۳

 

این بار  دیگر نمی­توانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمی­گذارند. هیچ جوری نمی گذارند.

به خاطر خودم و آینده ام نمی­گذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم می­گذارند.

...

کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود...

کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند... 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/٤/۳

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست.

                                            

مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.

                                                                                                     عرفان نظرآهاری

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/۳/۱٦

 

 

چشم ها دوگونه اند.

    

آن
که در پنجره
رابطه ای می بیند تا شب،

 
 

و آن
که پنجره را
دریچه ای می بیند
تا ماه.

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/٢/٢٦

 

زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود...

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٦/٢/۱٦

 

نفس نفس می­زند. 

تمام راه را دویده است. 

 

برای دیدن تو این­همه شتاب کردم. بی­تاب بودم و دلتنگ.  

خسته شده­ای. کاش این­همه شتاب نکرده بودی.    

خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی.

این­همه راه آمده­ام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی...  

 

لبخندم را، مهربانیم را ندیده­ای؟

کاش این­همه شتاب نکرده بودی.

در راه که می­آمدی سنگی را که در زیر سایه­ی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟   

درخت بید؟ سنگ؟

آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد.  

کاسه­ی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم.

رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند.

جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گل­آلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک.

 

آن گل­ها را که دیگر دیده­ای؟ بوته­ی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمه­ی عشقم آبیاریش کردم.

آری. دیدم و خواستم دسته­گلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی.

 

لبخندم را، مهربانیم را ندیده­ای. می­روم و در گوشه­ای دیگر باز منتظرت می­مانم. منتظر می­مانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی.  

 

همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم 

                                                 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۱٢/۸

 

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجه­ی تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه­ی عاشقانه آزادی
فغان و ناله­ی شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خسته­ی من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدمگمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می شود گاهی

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۱۱/٢٥

  

ما مکث می­کنیم...

و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت می­کردن به ما می­رسن...

و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۱٠/۳٠

 

Image and video hosting by TinyPic

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۱٠/٢٦

 

من شکایتی ندارم.

من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.

نه از بازی روزگار،

نه از آدمها،

نه از تو،

و نه حتی از آن ناشناخته­ی درون خودم.

همه چیز همانطور است که باید باشد.

     همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.

اینجا، که هستم، می­توان نهایت هرچیز را تجربه کرد.

نهایت درد را، نهایت ترس را،

نهایت عشق را، نهایت شادی را،

و نهایت ایمان را.

اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد.

                       بهار به گونه­ای دیگر است.

                       و پاییز شور دیگری دارد.

اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.

اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.

من شکایتی ندارم.

اما سپاس بسیار دارم.

هم از بازی روزگار،

     از همه­ی همبازیهایم در این بازی،

     از همه­ی رقیبهایم  در این بازی،

هم از آدمها،

هم از تو،

هم از آن ناشناخته­ی درونم،

و سپاس بسیار دارم از آن یگانه­ی دوست داشتنی.

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۱٠/٢٥

 

می روم، آرام و بی­صدا.

آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی.

می روم و روزی، هر چند دیر،

حتی اگر نفهمی که رفته­ام،

حس می­کنی که چیزی سرجایش نیست.

همین کافیست. 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۱٠/٢٠

 

بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می دانند

اما به من نمی گویند

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۱٠/۱٢

 

سلوک می­خوانم و نمی­فهمم. بیشتر از نصفش را خوانده­ام و هنوز حتی نمی­دانم قیس کیست.

اما نوشته­های پیرمرد به دلم می­نشیند: 

از مهتابی به کوچه خم می­شوم

و به جای همه­ی محرومان زمین می­گریم.

آه من حرام شده­ام.  

                                                              

آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی.  

دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانه­ام نیست. هدیه­اش داده­ام. هدیه­ی خداحافظی. بعضی نوشته­هایش را دارم. پراکنده ... 

عشق آتش است.

با وجود این باید در این آتش سوخت 

زیرا این آتش تطهیر کننده است.

این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند.

ناخالصی است که می سوزد

و طلای خالص باقی می ماند.

دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟

رود باید به انتها برسد

وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟  

کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جاده­ی سانتیاگوست؟ 

چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. 

فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ 

نه. آنچه نیست نسیم بی­قراری است که آن روزها می­وزید و این روزها نوازشش را حس نمی­کنم.

تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستاده­ام. 

نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمی­آموختم،

و عشق را، و خطر را، 

و آرامش را، و حقیقت را...

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٩/٢٠

 

بوی خیانت حالم را به هم می زند.

می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.

کتابها و مجله ها از این قصه­ها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...

می­گویی: آرام باش. به خاطر بیاور همه­ی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.

یادم هست. همه­اش را از برم. اما دارم خفه می­شوم.

فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.

به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.

قبول می­کنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفه­اش می­کنی؟

می­گویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعه­اش دست به کاری می­زند.

می­دانم، می­دانم که اگر کمبودی در زندگی­اش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچ­کدام از این اتفاقها نمی­افتاد.

اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.

بگو، بازهم برایم بگو...

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٩/٤

 

من گم شده­ام. مدتهاست که گم شده­ام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد.

از همان روزها که بوی عید می­آمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همه­ی کوره راه­ها را طی کرده­ام و به راه اصلی رسیده­ام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمی­آید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شده­ام و چیزهایی را هم گم کرده­ام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کرده­ام اما فراموششان نه! گمشان کرده­ام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم...

پیدا می­کنم خودم را و همه­ی گمشده­هایم را...

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۸/٢۳

 

غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند...

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٧/٢۸

 

باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش            بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال           مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدش

رند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار          کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش 

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست           راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش 

با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام           هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش 

نازها زان نرگـس مسـتانه‌اش بـاید کشید           این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش 

سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند           دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش 

کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود           عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٦/٢٥

 

نخست

دير زمانی در او نگريستم

چندان که چون نظر از وی بازگرفتم

همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بود

آن گاه دانستم که مرا ديگر از او  

گريز نيست.

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٦/٢٢

 

پاییز داره میاد !!!

دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.

وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...

از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز!

                 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٦/۱۳

 

"مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامه‌ی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا می‌داد. خانه را آب و جارو می‌کرد. قدری گلاب به فضا می‌بخشید و روز چهلم به انتظار می‌نشست.

نخستین پیرمردی که می‌گذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمی‌خواست. چیز تازه‌ای نمی‌خواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمی‌‍‌گفت و فقط زیر لب می‌گفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانه‌ی ما حفاظت کن.

مادربزرگ غیرممکن را  با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.

من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس می‌کردم. می‌لرزیدم و به یاد می‌آوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب می‌توانست شادی را به خانه‌ی ما بیاورد و نگه دارد.

خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.

خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچک‌مان نگه داریم."

                                                نادر ابراهیمی

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٦/۱٢

 

… عشق را به خاطره نیازی نیست،

                پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی …

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٥/٢٥

 

اینگونه نگاهم نکن.

به لبخند روی لبهایم خیره نشو!

به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن.

اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست.

فقط و فقط برای این است که من باور کنم

                           که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. 

                           که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد.

اما تو 

بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند.

ببین دارم می‌سوزم، دارم می‌سوزم. دست‌هایم...

این تب وحشی از کجا می‌آید؟!

به دستانت بگو...

بگو... 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٥/٢

 

می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید.

او می گوید :  

"از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم"

می گوید :  

"زندگی شکستن عادتهاست."

می گوید :  

"زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است."

اینها را به روشنی می گوید. 

  

می شنوی و نشنیده اش می گیری. 

 

من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال.

و می شکنم. می شکنم. می شکنم ...

 

تو بر خود می لرزی:

"قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... "

 

می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ...

 

اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم.

و در پنهان می شکنم.

 

تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی.

آرام می گیری.

می گویی که دوستش داری ...

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٤/٢٠

 

خداوندا

یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند.

و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها.

و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها.

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۳/٢٩

 

دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید،

گلدانهایی پر از یاس و مریم،

بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را،

با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم،

و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود.

 

به خانه ی من می آیی ؟

"به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور "

تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ...

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۳/۱٥

 

و که می داند که پر شدن یعنی چه؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟

 

بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته.

 

 

چه حادثه ای است!

که می داند؟ که می داند؟

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۳/۱

 

بعضی وقتها حرفهای آدم گیر می‌کنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همه‌شان با هم بیرون می‌ریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمی‌شوند، صبر نمی‌کنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه می‌کنی، می‌بینی که ساعتهاست توی خیابان راه می‌روی و با خودت حرف می‌زنی. و تازه می‌فهمی معنی نگاه آن عابر را.

 

و من مسافرم ای بادهای همواره …

 

به فردا فکر می‌کنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر می‌کنی دیگر به آن عادت کرده‌ای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق می‌افتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت می‌شوی.

به آن روز فکر می‌کنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا می‌افتی و لبخندی می‌زنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست.  اشکهایت سرازیر می‌شود و تو تلاشی نمیکنی‌ که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی.

 

و من مسافرم ای بادهای همواره …

 

کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمی‌آورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که می‌مانند و همان‌ها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمی‌خواهند باشی. و امروز آمده‌اند و می‌گویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریخته‌ای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد می‌کند ؟

چرا این همه راه دور می‌روی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت می‌خواست خیلی‌ها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلی‌ها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …!

نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زده‌ام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا …

اینها همان حرفهایی هستند که گوشه‌ای گیر کرده بودند و حالا دارند می‌آیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم.

باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر می‌گردم.توی خیابان که راه می‌روم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم می‌دانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمی‌شنود. هیچ کس هم دلش از من نمی‌گیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم!

 

و من مسافرم ای بادهای همواره

و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت،

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک...

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٢/٢٧

 

سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی

ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/٢/۱٧

 

رفته‌ای روی قله نشسته‌ای و به شهری می‌نگری که خود نیز روزی ساکن آن بوده‌ای.

رفته‌ای و از آن جا آرام به تماشا نشسته‌ای .

و در شگفتی که چه طور می‌شود بعد از زلزله‌ای چنان عظیم، شهری این چنین آرام.

 

و نمی‌دانم که می‌دانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟

 

 

باز هم که اشکهایت گونه‌هایم را خیس کرده است !

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٥/۱/۱٥

 

 

خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود.

 

هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها.

 

این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره.

 

هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم.

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۱٢/٢۸

 

چشم در راه کسی هستم

کوله بارش بر دوش،

آفتابش در دست،

خنده بر لب، گل به دامن، پیروز

کوله بارش سرشار از عشق، از امید

آفتابش نوروز.

با سلامش، شادی

در کلامش، لبخند

از نفسهایش گل می‌بارد.

با قدمهایش گل می‌کارد.

 

مهربان، زیبا، دوست،

روح هستی با اوست!

 

 

 

قصه ساده‌است معما مشمار،

چشم در راه بهارم آری،

چشم در راه بهار ... !

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۱٢/۳

 

     نتیجه‌ی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دونده‌ها رقم خورده است.

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۱۱/٢٧

 

تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش...

من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه...

من و تو و یک پنجره رو به حیاط...

من و تو و چهار سال خاطره ...

من و تو و آخرین حرف‌ها ...

              آخرین نگاه‌ها ...

              آخرین صداها ...

 

بالاخره قصه‌اش رو تموم کرد و دفتر رو بست.

یک دفتر نو برداشت تا یک قصه‌ی تازه رو شروع کنه. قصه‌ای که هیچ وقت و هیچ‌جا تموم نمی‌شه...

مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد

شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۱۱/۱۸

 

 

زمستونه و درخت خواب می‌بینه که برگاش خشک می‌شن و روی زمین می‌افتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار می‌شه می‌فهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده...

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۱۱/۱۳

 

 

این روزا دلم مدام بهونه می‌گیره.

می‌گه خسته ست. می‌گه تنگ شده.

گاه گاهی هم یک گوشه‌ای پیدا می‌کنه و بی صدا اشک می‌ریزه.

دیروز می‌گفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن.

بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟

گاهی سراغ نازنین رو می گیره...

Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه می‌گفتی اون بهترین دوستته.

K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم!

Y کيميا، نسیم؟

K ...

Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟

K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمی‌شه گوشی تلفن رو بردارم.

Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟

K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ...

می‌گه لااقل به تو زنگ بزنم.

می‌گم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی...

می‌گه می‌خواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره.

می‌گم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!!

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۱٠/۳٠

 

 

تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟!

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۱٠/٢٥

 

امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم...

فردا ... ؟؟؟

 

 

 

پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ...

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۱٠/۱٧

 

        There are things that are known

        And things that are unknown

        And in between 

        There are doors…                

هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه.

بالاخره یک روزی این در باز می شه.

این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند،

این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی،

این در باز می شه ...

این در باز می شه ...

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٩/٢۸

 

 

خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ...  بپرسم ؟

یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟

یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟

حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ...

هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟

اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٩/۱٧

 

 

Some People come into our lives

                              and quickly go.

Some stay for awhile

                              and leave foot prints on our hearts.

And we are never, ever the same.

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٩/٩

 

 

می گویی معجزه،

و مرا به یاد تمام معجزه‌های زندگی‌ام می‌اندازی.

به یاد تمام عادت‌های شکسته شده ...

به یاد تمام سرازیری‌ها و سربالایی‌های این جاده ...

به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصه‌ی پر حادثه ...

 

و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود.

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۸/۱٥

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٧/٢۱

 

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٧/۱٢

 

 

نمی دونم تو بودی برام نوشتی: "زندگی ساز باش، نه زندگی خراب کن"

یا کس دیگه ای بود ؟؟؟

اما به هرحال خوشحالم از اینکه چیزی رو خراب نکردم ... و خوشحالتر از اینکه می تونم یک چیزایی رو از نو بسازم ...

ماه رمضون هم هست... ماه دل کندن و گذشتن ... ماه سبک شدن و پرواز رو از سر گرفتن ... ماه ساختن ... ماه از نو ساختن ...

So

My Life is Under Construction... 

 

 

  

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٧/٥

 

 

مگر می‌شود پاییز بیاید و با خود دلتنگی نیاورد ؟

مگر می‌شود روی برگهای پاییزی قدم زد و صدای خش خش خاطرات را نشنید ؟

مگر می‌شود غروب پاییز را به تماشا نشست و غربت را ندید ؟

مگر می‌شود باران پاییزی باشد و اشک نبارد ؟

مگر می‌شود پاییز باشد و دلتنگی نیاورد ؟

گاهی،

 

 

گاهی دلم می‌سوزد، برای دلم

که حتی نباید دلتنگ شود ...

  

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٦/٢٧

 

 

تا دیر نشده، تا خیلی دیر نشده، یک دستی به آینه بکش.

حیف این آینه نیست که غبار روش رو بپوشونه؟

حیف نیست اگه یک روزی مجبور بشی با تاسف سر تکون بدی و بگی :

" چقدر سخته صيقل دادن یه تيكه آهن سفت و سخت و زنگ زده... خيلي راه مونده تا اون آينه زلال... "

یک روزی، یک جایی، یک دوستی نوشته بود:

" کاش می شد هر صبح و شام زیر دوش ذکر تطهیر می کردیم تا آلودگی‌های نسیان ما را به سوی خسران سوق ندهد. "

می‌خوام آیینه رو ببرم و توی دریا غرقش کنم ... تا هیچ وقت، هیچ غباری نتونه روش بشینه ...

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٦/٢٠

 

 طفل پاورچين پاورچين دور شد كم كم در كوچه سنجاقك‌ها

بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

دلم از غربت سنجاقك پر.

من به مهمانی دنيا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ايوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا

تا ته كوچه شك

تا هوای خنك استغنا

تا شب خيس محبت رفتم

من به ديدار كسی رفتم در آن سر عشق

رفتم ، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سكوت خواهش

تا صدای پر تنهايی

چيزها ديدم در روی زمين...

 

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل‌ها را می‌گيرم

آشنا هستم با سرنوشتِ تر آب،

                      عادتِ سبز درخت

روح من در جهت تازه اشيا جاری است

روح من كم سال است

روح من گاهی از شوق سرفه‌اش می‌‌گيرد

روح من بيكار است

قطره‌های باران را ، درز آجرها را می‌شمارد

روح من گاهی مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد...

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٦/۱٥

 


                  دلم یک دریا، بارون می خواد...

                     یا یک جنگل، درخت....

                     یا یک آسمون، آبی...

             من دلم حقیقت هر نگاه را می خواهد. آن بی ریا ترین ترنم پنهانی...

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٥/٢٢

 

 

وقتی ازش پرسيدم : " دلت می خواد هميشه روی يک خط راست راه بری ؟؟؟ "

گفت: " نه !!! "

اما دروغ می گفت.

چون وقتی ازش پرسيدم : " دلت می خواد بيفتی ته يک چاه و سقوط رو تجربه کنی ؟؟؟ "

باز هم گفت: " نه !!! "

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٥/٧

 

 

یادم باشه این روزها رو یک گوشه‌ای بنویسم.

           این روزهای بهارهای پی در پی ... این روزهای پر از لحظه‌های تولد ...

یادم باشه هر شب موقع خواب دعای " حول حالنا ... " رو بخونم.

           برای خودم ... برای تو ...

و یادم باشه به خلوت این روزها اعتراضی نکنم.

          انسان در خلوت است که زاده می شود ... در تنهایی است که متولد می شود ...

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٤/٢۸

 

 

انکار ساده است،

حتی اگر انکار حقیقت باشد.

انکار کن ... انکار کن ...

چشمانت را، دستانت را و دلت را انکار کن.

انکار ساده است و آسودهات می کند.

چشمانت را، دستانت را و دلت را انکار کن.

دیگر نه اشکی برایت میماند، نه لبخندی و نه هیچ دلتنگی.

و نه حتی هوایی برای نفس کشیدن.

انکار آسوده‌ات می‌کند.

 

*  *  *

از عشق بسیار گفته‌اند و بسیار شنیده‌ایم

از عشق که می‌سوزاند...

از عشق که به درد می‌آورد...

اما هیچ نگفته‌اند

از دردی که عشق را آشکار می‌کند...

از سوختنی که عشق را زنده می‌کند و به زندگی وا می‌دارد...

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٤/٢۱

 

بر سر دوراهی !!!

 

+   ببین تو دو تا انتخاب داری، فکرهاتو بکن و یکی رو انتخاب کن.

-    من ... دومی رو انتخاب میکنم.

+   انقدر عجولانه تصمیم نگیر. همه چیز رو خوب ببین بعد تصمیم بگیر.

-    ... دومی رو انتخاب می کنم.

+   پس بذار یک چیزایی رو برات توضیح بدم. اولی به هزار و یک دلیل خیلی بهتره. گوش کن : یک، دو، ... ، هزار و یک.

-   ممنون از توضیحاتتون ولی من دومی رو ترجیح می دم.

+   اما ما یک ساله که برنامه ریزی کردیم، مقدمه چینی کردیم، همه چیز رو برای اولی آماده کردیم.

-    ... !!!

+  نظر دیگه ای نداری؟

-   من دُ...

+   یک روز سپاسگذار خواهی بود که امروز راه اول رو برات انتخاب کردیم، بالاخره یک روز چشمهات رو باز می کنی و حقیقت رو می بینی...

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٤/۱٤

 

 

کسی غول چراغ جادو رو ندیده؟

یا پری افسانه ای رو ؟

یا حتی درویش مستجاب الدعوه قصه های گلستان رو ؟

 

سه تا آرزو ؟؟؟؟

نه. من هرچی که بخوام با قلبم، با دستهام و با هم آهنگی با زندگی فراهم می کنم.

اما...

 

سه تا آرزو ؟؟؟؟

نه. فقط یکی :

این بار اما ظرف بزرگتری انتخاب کرده ام و عمیق تر.

این بار اما اگر بپرسی " ارزش داره ؟ " گرچه پاسخ مانند قبل لبخندی خواهد بود در سکوت. اما معنای این سکوت و این لبخند بسیار متفاوت خواهد بود.

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٤/۸

 

 

به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست.

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست.

در این ساحل که من افتاده ام خاموش،

غمم دریا، دلم تنهاست،

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!

خروش موج با من می کند نجوا :

که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت...

که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت.

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۳/۱٧

 

 

خطا از من است. می دانم.

از من که سالهاست گفته ام " ایاک نعبد "، اما به دیگران هم دلسپرده ام.

از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین "، اما به دیگران هم تکیه کرده ام.

اما رهایم نکن.... بیش از همیشه دلتنگم....به اندازه تمام روزهای نبودنم...

 

عالم پر از تو و خالیست جای تو....

 

سالها پیش، موقعی که نه ساله بودم و در ابتدای راه، یک نوای دلنشین روحم رو آروم کرد. و امروز پس این همه سال دوباره این نوا تکرار میشه:

 

ای مبدا وجود!

از کثرت ظهور، نهان شد که کیستی.

از هرچه ظاهر است تویی آشکارتر، مستور نیستی.

نزدیکتر ز من به منی، دور نیستی.

تو آشکاره ای ، من زین میان گمم.

کور ار نبیند این گنه آفتاب نیست، نقص از من  است ورنه رخت را حجاب نیست.

 

احساس می کنم که بود در سرشت من

سوزنده، یک نیاز.

داغ نیاز را نزداید ز سینه ام

جز لذت پرستش و جز نشئه وصال.

مخموری مرا به جز این می، علاج نیست.

مطلب عیان بود، به بیان احتیاج نیست.

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۳/٤

 

 

نفر اول :

               سرکی می کشد، زیر لب چیزی می گوید و می نشیند.

نفر دوم :

               آرام می آید و لبخندی می زند. عطر یاس فضا را پر می کند.

نفر سوم :

               آمدنش و بودنش احساس نمی شود، اما نیامدنش و نبودنش سخت احساس می شود.

نفر چهارم :

               اگر طوفان به پا نکند، انتظار باران هم نباید داشت.

نفر پنجم :

               همیشه دیر می آید، اگر بیاید.

نفر ششم :

               جای خالیَش، تا همیشه خالی ست.

نفر هفتم :

               پشت در به انتظار ایستاده است، اگرچه اصراری هم برای آمدن ندارد.

 

*  *  *

حس یک پرنده که هیچ کس بهش یادآوری نکرده بود " پرواز را به خاطر بسپار "، حس خوبی نیست.

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۳/۱

 

 

گاهی فقط برای اینکه دوتا عدد رو توی هم ضرب کنی،

 

باید ده خط برنامه بنویسی

 

مسخره اس ؟؟؟

 

اگه مسخره اس،

 

چرا گاهی فقط برای گفتن یک جمله ساده، آسمون رو به ریسمون می بافیم؟

 

چرا گاهی فقط برای درسـت رفتـن، این همـــــــــــــــــه به بیــراهـه می ریـم؟

 

چرا گاهی فقط برای زندگی کردن، این همــــــــــــــــــه نقش بازی می کنیم؟

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٢/٢٦

 

 
باران با همه لطافتش، 
        بی غرش سهمگین باد و بی برق مهیب صاعقه، 
                                                  زیبای دلگیری خواهد بود.
 
 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٢/٢٢

 

 
آنچه خراب کرده‌ام و ( اگر بخواهی ) خواهم کرد، زندگی نیست. 
حصاری است که سرسختانه به دور خود کشیده‌ای و بودنش را اصرار داشته‌ای.
حصاری که خوب می‌شناسمش...
حصاری از جنس درد و شاید ترس ...
حصاری که ورود نور را مانع است و خروج مهر را هم ...
 
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.
ور بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ور نه خاموش است.
خاموشی گنــــــــــــــاه ماست.
 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/٢/۱٦

 

 

خیلی عجیبه؟

 

خیلی عجیبه که آدم نتونه بین رنگها، بین فصلها، بین حسها و ... یکی رو انتخاب کنه؟

 

خیلی عجیبه اگه آدم بهار رو همون قدر دوست داشته باشه که پاییز رو؟

زرد رو همون قدر که سبز رو؟

آبی رو همون قدر که قرمز رو؟

سیاه رو همون قدر که سفید رو؟

 

خیلی عجیبه که آدم نتونه گرما رو به سرما ترجیح بده؟

نتونه بین تنهایی و حضور، بین سکوت و هیاهو یکی رو بیشتر دوست داشته باشه؟

 

خیلی عجیبه اگه آدم از سختی همون قدر لذت ببره که از آسونی؟

از درد همون قدر که از درمان؟

از وصل همون قدر که از هجران؟

از آغاز همون قدر که از پایان؟

...

 

خیلی عجیبه که آدم باور کنه  " قصه زندگی زیباترین و هنرمندانه ترین قصه ایه که تا حالا نوشته شده  " ؟

 

خیلی عجیبه که آدم باور کنه خدایی هست " احسن الخالقین " ؟

 

* * *

بیشتر از اونی که عجیب باشه سخته، خیلی سخت...

 

* * *

"اغلب مردم پيوسته ناله می كنند كه چرا زندگی مواهب خود را از آنان دريغ داشته است؟!

آنان متعجبند كه چگونه من پيوسته شادم، در حاليكه زندگي بخيل و ستمگر است؟!!

آنها نميدانند كه شادی من  به خاطر خود زندگي است و نه آنچه از زندگی می ستانم. " *

 

 

* برنارد شاو

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۱/۳۱

 

 

گاهی سرشار از حقيقت، گاهی مغلوب گناه

هرچی هستم تو فقط من رو برای من بخواه

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸٤/۱/٧

 

 

آینه شکسته ها را که به هم می‌چسباند، تمام آنچه را در آینه‌اش، در آینه جادوییش دیده بود به یاد آورد.

 

تمام گذشته، از روز نخست. بی هیچ کم و کاست.

تمام آنچه اتفاق افتاده بود، تلخ یا شیرین. و اکنون حتی خاطره‌ای کمرنگ از آن باقی نمانده بود... تمام آنها که آمده بودند و رفته بودند. و اکنون حتی ردپایی از آنها به جا نمانده بود.

 

و اندکی از آینده، از امیدهای برباد رفته و آرزوهای تحقق یافته. اما فقط اندکی از آینده.

 

آینه شکسته بود و او تکه‌های شکسته را به هم می‌چسباند. نگران شکستن جادوی آینه بود و نگران آینده ای که ممکن بود هرگز نتواند تمام آن را ببیند.

 

...

 

آینه که آینه شد، نگاهی به آن انداخت. تصویری گنگ و مبهم در لابه‌لای خطوط شکسته آینه.

تصویری که تاکنون ندیده بود. اما هرچه بود در گذشته نبود، گذشته را به تمامی دیده بود.

و هرچه بود زیبا بود، زیباتر از تمام آنچه از آینده دیده بود.

 

محو تماشا شد، محو تماشای تصویر زیبای اکنون در آینه‌ای که آینه شده بود. 

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/۱٢/۳٠

 

 

بگذار ببارم. باریدنی عظیم.

بارانی آنچنان که مردابها را زنده سازد و رودهای خشکیده را جاری.

بارانی آنچنان که بشوید آنچه را در دلهاست از دلتنگی، از درد، از ...

بارانی که پاک کند و پاکی را، لطافت را، مهر را و بهار را به مهمانی دلها برد.

بگذار ببارم. هوای دلم ابری است...  

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/۱٢/۸

 

کبوتر مدتها بود که می خواست آشیونه بسازه. مدتها بود که دنبال یک درخت می گشت برای موندن. برای زندگی کردن.

 

گشت و گشت ... پرواز کرد و کرد ... تا اینکه یک درخت پیدا کرد.

 

روی درخت نشست. درخت شاخه‌هاش رو باز کرد. قرارش داد. آرومش کرد. خستگی پرواز رو از بالهاش گرفت و به آوازش گوش سپرد. اما همینکه فهمید کبوتر اومده که بمونه، به بهانه رسیدن خزون برگهاش رو یکی یکی به دست باد سپرد و شاخه‌هاش رو به هیزم‌شکن هدیه کرد.

 

کبوتر نمی‌دونست بره یا بمونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

درخت تردیدش رو دید و این بار زمستون رو بهانه کرد. بدن خشکیده‌اش رو با برف پوشوند تا کبوتر نتونه گرمای درونش رو حس کنه.

 

کبوتر که دید دیگه جای موندن نیست بالهاش رو باز کرد، و با اینکه بالهاش دیگه به اندازه قبل قدرت نداشتند، اما دوباره پروازش را آغاز کرد.

 

گشت و گشت ... پرواز کرد و کرد ... و این بار درختش رو، درخت خودش رو پیدا کرد.

 

روی شاخه‌هاش نشست و نوازششون کرد. براش آواز خوند و ...

 

کبوتر اما دیگه آشیونه نمی‌خواست. کبوتر دیگه نمی‌خواست بمونه. آخه کبوتر نمی‌تونست خشک شدن و یخ زدن درختش رو ببینه.

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/۱۱/۱٢

 

   رفتن

        نرسیدن، نرسیدن

                             و باز هم نرسیدن

 

  مقصد اما مگر جز راهی بود که رفته‌ای؟!

                 

                     جز آنچه نبودی و شدی؟!

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/۱۱/۳

 

 

کسی می گفت:

 

 " آنگاه که خداوند اراده بخشش کند، انسان احساس نیاز می‌کند و دست دعا به سوی درگاهش بر می‌آورد."

 

 دیگری لبخندی زد:

 

 " چه بسیار است آنچه نادانسته، خواسته‌ایم. اما چه بسیارتر آنچه ناخواسته، دریافت کرده‌ایم. "

 

 و اندیشید:

 

 " و بی‌شمار است آنچه دریافت کرده‌ایم و نشناخته‌ایم."

 

الهی! انتَ الجوادُ بالعطاء قبلَ طّلبِ الطالبین

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/۱٠/۱٩

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

  آنجا جز آن که جان بسپارند، چاره نیست

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/٩/٢٤

 

 

چو بستی در به روی من به کوی صبر خو کردم

چو درمانم  نبخشیدی، به درد خویش خو کردم

 

چرا رو در تو آرم من، که خود را گم کنم در تو ؟

به خود باز آمدم، نقش تو در خود جستجو کردم

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/٩/٢٠

 

 هیس! آرام باش!

 چقدر پرحرفی برخلاف من!

 چه داستان پرداز ماهری هستی

 و چه دروغگوی زیرکی!

 و چقدر خوب مرا می‌شناسی و نقطه ضعفهایم را.

 

 ولی دیگر فرصت زیادی نداری. دیگر قصه‌هایت مرا به خواب نمی‌برد. دیگر بازیگر بازیهایت نیستم.

 می‌دانم که خود را بسیار قدرتمند می‌پنداری اما مگر نه اینکه این هم یکی دیگر از آن دروغهاست؟

 

 آرام باش...دستت را به من بده و همراهم بیا.

 با هم خواهیم رفت اما راه را من نشان خواهم داد.

 

 و اگر سر جنگ داری...

 تو بهتر از هرکس می دانی که روئین‌تنم و شکست ناپذیر.

 و چون در این نبرد پیروز شوم، اسیر من خواهی بود.

 و چون اسیر من بودی و مجبور به اطاعت، تنها یک خواسته از تو خواهم داشت:

 

 آرام باش...دستت را به من بده و همراهم بیا.

 با هم خواهیم رفت اما راه را من نشان خواهم داد.

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/٩/٢

 

خواستم بنویسم اما نشد.

 

بهتر بگویم؟

 

خواستم بنویسم اما آنچه نوشتم به داستانی تخیلی می‌مانست. داستانی که سالها به هیچ تردیدی باورش داشتم.

خواستم بنویسم اما آنچه نوشتم دروغهایی بود که ذهن ماهرانه بر آنها رنگ واقعیت می‌زد.

خواستم بنویسم اما آنچه نوشتم تقلیدی بو از گفته‌ها و نوشته‌های دیگران.

خواستم بنویسم اما

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/٧/۱

 

ای قامت بلند مقدس،

تندیس جاودان،

ای مرمر سپید؛

 

ای پاکی مجرد پنهان،

در انجماد سنگ؛

 

من عابدانه در دل محراب سرد شب،

بدرود با خدای کهن گفتم.

هرگز کسی نگفته سپاس تو،

این گونه صادقانه که من گفتم.

 

دیگر مرا،

با این عذاب دوزخیت،

                           مگذار.

مهر سکوت را،

زین سنگواره لب سرد ساکتت،

                                        بردار.

 

از این نگاه سرد،

با چشمهای سنگی تو،

                         دلگیر می شوم.

 

ای آفریدۀ من،

آری،  تو جاودانه جوانی،

                        من پیر می شوم.

 

در این شبان تیره و تار اینک،

ای مرمر بلند سپید،

تندیس دستپرور من،

                             پرداختم تو را.

 

با این شگرف تیشه اندیشه،

در طول سالیان،

با واژه های ناب

در معبد خیالی خود ساختم تو را.

 

اما،

ای آفریدۀ من!

  نه،

ای خود تو آفریده مرا، –

                               اینک،

                                      با من چه می کنی؟!

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/٤/٢۳

 

هرلحظﻪ به ﺷﻜﻠﻰ بت ﻋﯿﺎر برآمد             دل ﺑﺮد و نهان شد

هردم ﺑﻪ لباس دﮔﺮان یار برآمد             گه پیر و ﺟﻮان شد

گاهی به تک طینت ﺻﻠﺼﺎل فرو رفت            ﻮاص ﻣﻌﺎنی

ﺎهی ز تک ﻛﻬﮕﻞ ﻓﺨﺎر برآمد            زان پس به جهان شد

ﻪ نوح شد و ﮐﺮد جهانی به دعا غرق            خود رﻓﺖ به کشتی

گه ﮔﺸﺖ خلیل و به دل ﻧﺎر برآمد             آتش گل از آن ﺷ

یوسف شد و از ﻣﺼﺮ فرستاد قمیصی             روﺷﻨﮕﺮﻋﺎلم

از دﻳﺪه یعقوب ﭼﻮ انوار برآمد            ﺎ دیده عیان شد

ﺣﻘﺎ که هم او بود که اندر ﻳﺪ بیضا            می کرد ﺷﺒﺎنی

در چوب ﺷﺪ و بر صفت ﻣﺎر برآمد             زان ﻓﺨﺮ کیان شد

میگشت دمی چند ﺑﺮ این روی زمین٬ او             از ﺑﻬﺮ تفرج

ﻋﻴﻰ شد و بر گنبد دوار برآمد            تسبیح کنان ﺷ

بالجمله هم او بود ﻛﻪ می آمد و میرفت           ﺮ قرن ﻛﻪ دیدی

تا ﻋﺎقبت آن شکل عرب وار ﺑﺮآمد             دارای ﺟﻬﺎن ﺷ

منسوخ چه باشد؟ نه ﺗﻨﺎسخ به حقیقت             آن دﻟﺒﺮ زﻳﺒ

شمشیر ﺷﺪ و در کف کرار ﺑﺮآمد             ﻗﺘﺎل زﻣﺎن شد

نی نی! که هم او بود که میگفت "اناالحق"            در ﺻﻮت الهی

ﻣﻨﺼﻮر نبود آنکه ﺑﺮ آن دار برآمد             نادان به گمان ﺷ

"رومی" سخن ﻛﻔﺮ نگفته است و نگوید             ﻣﻨﻜ نشویدش

کاﻓﺮ بود آن ﻛﺲ که ﺑﻪ انکار برآمد            از دوزﺧﻴﺎن شد

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/٤/۱۱

 

 

روشناييهايی که به ما ارزانی شده آنقدر زياد است که اگر هم بخواهيم نميتوانيم همه آن را به هدر بدهيم.

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/۳/٢٩

 

 

وقتي مي‌رفت مي‌دانستم براي هميشه مي‌رود. مي‌دانستم كه اين آخرين ديدار ما خواهد بود و آخرين خداحافظي.

بي‌مقدمه آمده بود و بي هيچ دليل. اندكي مانده بود. و حالا وقت رفتن بود.

و براي بدرقه، يك لبخند، تنها يك لبخند كافي بود.           

وقتي مي‌رفت مي‌دانستم براي هميشه مي‌رود؟

نمي‌دانستم. اگر مي‌دانستم مانند هميشه همراهيش ميكردم. تا انتها.

                  اگر مي‌دانستم نمي‌گذاشتم برود. نمي‌گذاشتم تنها برود.

و اكنون من مانده‌ام و يك سؤال:

براي بدرقه، يك لبخند، تنها يك لبخند كافي بود؟؟؟؟     

                                      

 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/۳/۱٩

 

وقتی تو را فرياد می زنم

 و ميگويم خــــــــــــــــــــــدا

 نيرويی در درونم

همچو برگشت صدا در کوهستان  

 به جنبش می آيد

 و مرا می گويد: 

خودآ 

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/۳/۱٤

 

 

اقيانوس نه تنها در پس امواج پنهان است

 بلکه در امواج تجلی می يابد

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/٢/٢۳

 

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است؟

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/٢/۱٦

 

اذا زلزلت الارض زلزالها

و آن هنگام كه زمين مي‌لرزد، مي‌لرزد و مي‌لرزاند و دمي ساكن نمي‌شود، ديگر نه ريسماني براي چنگ زدن مي‌ماند، نه تكيه‌گاهي براي تكيه كردن و نه حتي پناهگاهي براي پناه بردن. اما آسمان تنها پناهگاه امن است و تنها مكان آرامش.

آسمان را برايم نگه‌دار

خواهم آمد

و دل خواهم سپرد به اين پاكي بي‌نهايت

و در آرامش آسمانيش

جز تو را نخواهم خواند.

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/۱/٢٦

 

اين غريب است كه ماهيگيران، به هنگام بارش باران، از پنجره‌هاي كلبه‌هايشان، دريا را نگاه نمي‌كنند. اين نهيب واپس ماندگي است. باران سيل آسا زيباست; توفان بي‌ترحم زيباست; و تاب خوردن مرغان دريايي بي‌تاب بر فراز دريا زيباست. باران، حكايتي است الهي; توفان، حكايتي است الهي; و تاب خوردن مرغان نيز. شما كه نمي‌نگريد از خدا و زيبا پرهيز مي‌كنيد.

ماهيگيران چون اين سخنان را شنيدند فرياد برآوردند: دريا، در خون ماست; در روح ماست. دريا، در هر تجسمي است كه ما از جهان خويشتن فراهم مي‌آوريم. درياي باراني، درياي توفاني و مرغان توفان، حتي قايقهاي درهم شكسته، همه براي ما چيزي نيستند الا دريا; و دريا را از پنجره‌هاي حقير نگريستن دون شان مردمي است كه تمامي دريا در ايشان جاري‌ست و مواج.

نادر ابراهيمی

 

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/۱/۱٢

 

وقتي چراغهايي بزرگ و كوچك همه جا را روشن كرده است،

 ديگر چه تفاوت مي‌كند كه روز باشد يا شب؟

                                    آفتاب بتابد يا نتابد؟

                                    خورشيد باشد يا نباشد؟

چراغها را بشكن تا در تاريكي مطلق خورشيد به تمامي جلوه‌گر شود.

پیامهای دوستان ()

 

      ۱۳۸۳/۱/٥

 

 لبخند روي لبش واقعي نبود. اين را از چشمهايش فهميدم وقتي به چشمهايم خيره شده بود.

به چه مي‌انديشيد نمي دانم اما هرچه بود آن قدر سياه بود كه از انعكاس آن چشمهاي خاكستري رنگش رو به تيرگي نهاده بود. شايد به پارچه سياهي مي‌انديشيد كه امسال جاي سفره هفت سين را برايش گرفته بود، يا شايد به سبزه‌اي كه با روبان سياه تزئينش كرده بود. شايد به چشمان سياه درون قاب عكس مي‌انديشيد و شايد به ابرهاي سياه آسمان و يا شايد ....  

دقايق و ثانيه‌ها به كندي مي‌گذشت اما قلب او سريعتر از هميشه مي‌تپيد. چيزي در حال تغيير بود. در بيرون يا در درون؟ در آخرين ثانيه قلبش صدها بار تپيد.

 ” يا مقلب القلوب و الابصار “

 و چيزي تغيير كرد. در بيرون و در درون. در آسمان بالاي سرش. در قلبش و در نگاهش.

آسمان باريد. نگاهش به آسمان خيره شد و قلبش راز و نياز آغاز كرد:

” شب فرو مي‌افتد

و من تازه مي‌شوم

از اشتياق بارش شبنم

نيلوفرانه به آسمان دهان باز مي‌كنم.

 اي آفريننده شبنم و ابر

 آيا ت