خانه
---------
فوتوبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
اردیبهشت 82
خرداد 82
بهمن 82
اسفند 82
فروردین 83
اردیبهشت 83
خرداد 83
تیر 83
شهریور 83
مهر 83
آذر 83
دی 83
بهمن 83
اسفند 83
فروردین 84
اردیبهشت 84
خرداد 84
تیر 84
مرداد 84
شهریور 84
مهر 84
آبان 84
آذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
مرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
دی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
مرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آبان 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
پیوندها
بی پایان حرفهای دل من
حرفهای دل من
دکتر شیری
سیاوش قمیشی
گیس گلابتون
نابخشوده و خداوند عشق را آفرید A Nostalgic man --------- آمار
و خداوند عشق را آفرید
A Nostalgic man
آمار
۱۳۸٧/۳/٢٩
هرقدر که خراب کردن ساده است، ساختن سخت است. خرابش نکرده ام، اما متروکه رهایش کرده ام. ساختن نمی خواهد. بازسازی کافی است. سختیش را به جان می خرم.
هرقدر که خراب کردن ساده است، ساختن سخت است.
خرابش نکرده ام، اما متروکه رهایش کرده ام.
ساختن نمی خواهد.
بازسازی کافی است.
سختیش را به جان می خرم.
پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/۱۱/۱ دستهایش را مشت کرده. مثل یک کودک.با انگشتانش کلنجار می روم تا بازشان کنم.باز می شود و دوباره بسته می شود.انگشتم را از لای انگشت شستش فرو می دهم تو.لحظه ای غافلگیر می شود و دوباره دستش را محکم می بندد.با انگشتم کف دستش را قلقلک می دهم. لبخندی می زند و می گوید: " دلم کودکیم را می خواهد." پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٩/۱٧ زندگی مثل قدم زدن توی یک جادهی مه گرفتهست.شاید اینکه نمیدونی توی قدم بعدی چی منتظرته یک کم ترسناک باشه، ولی توی اون همه چیز زیباست. یک زیبایی خالص و مبهم و بی انتها... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٩/۱٤ یک حسی هست توی آدما یک جور نیاز که خیلی راجع بهش چیزی گفته نمیشه. شاید چون آشکار شدنش گاهی میتونه عواقب خطرناکی داشته باشه. یک نیاز که خیلیها تا آخر زندگی نمیفهمن که وجود داره. چون هیچ وقت حسش نکردن. یک چیزی که اگه یک بار تجربهاش کنی، دیگه نمیتونی فراموشش کنی. نمیدونم چه جوری توصیفش کنم. یک حس سبکی، آرامش، خلا، سکوت ... اولش با شلوغی ذهن شروع میشه. انگار یکهو همهی چیزای توش بیرون میریزه. بدون هیچ نظم و ترتیبی، بدون هیچ روال منطقی. کم کم آرومتر میشه. رویا پردازی شروع میشه. تصاویری ساخته میشه که توی دنیای واقعی امکان رخ دادنشون وجود نداره. و بعد اون حس قشنگ میاد. آرامش، خلا، سکوت... راههای مختلفی برای رسیدن به این حس وجود داره. که البته هر کدوم این تجربه رو توی سطوح مختلف ایجاد میکنن. برای مثال طی کردن پلههای معنوی، ریاضت کشیدن، انجام تمرینات مدیتیشن و یا حتی استفاده از بعضی از مواد! اما شاید حس کردن و درک کردن این تجربه و شناختن این نیاز اونقدر ارزش داشته باشه که با تمام خطراتش گاهی راجع بهش حرف زده شه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۸/٢٧ پرندهی کوچک من، دیریست که در رویای پرواز است.مدتهاست که انتظار روزی را میکشد که کسی فراموش کند در قفس را ببندد.زیبای کوچک من تنها یک آرزو دارد، آزادی. ***کوچک من، اکنون آزادی...میدانم پرواز برای پرندهای که سالهاست آسمان را ندیده است، سخت است.اما غیرممکن نیست... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/٢۸ من دلتنگمانقدر دلتنگ که حتی اگر تا ابد دیگر نبینمشحتی اگر تا ابد صدایش را هم نشنومحتی اگر سالها برای فراموش کردنش تلاش کنمحتی اگر زندگی انقدر سرشار باشد که هیچ جای خالی نداشته باشدیک نشانه حتی یک نشانه کوچک تمام وجودم را می لرزاند دلتنگم، دلتنگ شنیدن یک کلمه از مهربانیهایش ... و خوب میدانم که جای خالی هیچ کس را دیگری پر نخواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/۱۸ سلامخداحافظ!چيز تازه اي اگر يافتيد، بر اين دو اضافه كنيدتا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار ! حسین پناهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/۱٦ پله ها را دوتا یکی پایین میآیم. صدای پاهایی که تعقیبم میکرد هنوز به گوش میرسد. گرچه اکنون کمی دورتر و کمی خسته تر است. میدوم. انقدر میدوم که دیگر هیچ چیز نشنوم. از پشت سرم صدای شکستن میآید. صدای شکستن چیزی نه از جنس شیشه که از جنس سنگ. پشت سرم را نگاه میکنم. هیچ چیز نیست. انگار روی تمام آنچه که گذشته است را با یک سطل رنگ سفید رنگ کرده اند. آرام میگیرم. سبک میشوم و موجی از شادی تمام قلبم را فرا میگیرد.به جلو نگاه میکنم. به راهی که باید بروم. به برگهای زردی که همهی راه را پوشاندهاند. هوا بارانی است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢٧ امشب دلم از آمدنت سرشار استفانوس به دست کوچهی دیدار استآنگونه تو را در انتظارم که اگراین چشم بخوابد آن یکی بیدار استایرج زبردست پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢۳ این بار دیگر نمیتوانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمیگذارند. هیچ جوری نمی گذارند. به خاطر خودم و آینده ام نمیگذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم میگذارند. ... کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود... کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٤/۳ قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۳/۱٦ چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/۱۱/۱
دستهایش را مشت کرده. مثل یک کودک.با انگشتانش کلنجار می روم تا بازشان کنم.باز می شود و دوباره بسته می شود.انگشتم را از لای انگشت شستش فرو می دهم تو.لحظه ای غافلگیر می شود و دوباره دستش را محکم می بندد.با انگشتم کف دستش را قلقلک می دهم. لبخندی می زند و می گوید: " دلم کودکیم را می خواهد."
دستهایش را مشت کرده. مثل یک کودک.
با انگشتانش کلنجار می روم تا بازشان کنم.
باز می شود و دوباره بسته می شود.
انگشتم را از لای انگشت شستش فرو می دهم تو.
لحظه ای غافلگیر می شود و دوباره دستش را محکم می بندد.
با انگشتم کف دستش را قلقلک می دهم. لبخندی می زند و می گوید: " دلم کودکیم را می خواهد."
۱۳۸٦/٩/۱٧ زندگی مثل قدم زدن توی یک جادهی مه گرفتهست.شاید اینکه نمیدونی توی قدم بعدی چی منتظرته یک کم ترسناک باشه، ولی توی اون همه چیز زیباست. یک زیبایی خالص و مبهم و بی انتها... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٩/۱٤ یک حسی هست توی آدما یک جور نیاز که خیلی راجع بهش چیزی گفته نمیشه. شاید چون آشکار شدنش گاهی میتونه عواقب خطرناکی داشته باشه. یک نیاز که خیلیها تا آخر زندگی نمیفهمن که وجود داره. چون هیچ وقت حسش نکردن. یک چیزی که اگه یک بار تجربهاش کنی، دیگه نمیتونی فراموشش کنی. نمیدونم چه جوری توصیفش کنم. یک حس سبکی، آرامش، خلا، سکوت ... اولش با شلوغی ذهن شروع میشه. انگار یکهو همهی چیزای توش بیرون میریزه. بدون هیچ نظم و ترتیبی، بدون هیچ روال منطقی. کم کم آرومتر میشه. رویا پردازی شروع میشه. تصاویری ساخته میشه که توی دنیای واقعی امکان رخ دادنشون وجود نداره. و بعد اون حس قشنگ میاد. آرامش، خلا، سکوت... راههای مختلفی برای رسیدن به این حس وجود داره. که البته هر کدوم این تجربه رو توی سطوح مختلف ایجاد میکنن. برای مثال طی کردن پلههای معنوی، ریاضت کشیدن، انجام تمرینات مدیتیشن و یا حتی استفاده از بعضی از مواد! اما شاید حس کردن و درک کردن این تجربه و شناختن این نیاز اونقدر ارزش داشته باشه که با تمام خطراتش گاهی راجع بهش حرف زده شه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۸/٢٧ پرندهی کوچک من، دیریست که در رویای پرواز است.مدتهاست که انتظار روزی را میکشد که کسی فراموش کند در قفس را ببندد.زیبای کوچک من تنها یک آرزو دارد، آزادی. ***کوچک من، اکنون آزادی...میدانم پرواز برای پرندهای که سالهاست آسمان را ندیده است، سخت است.اما غیرممکن نیست... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/٢۸ من دلتنگمانقدر دلتنگ که حتی اگر تا ابد دیگر نبینمشحتی اگر تا ابد صدایش را هم نشنومحتی اگر سالها برای فراموش کردنش تلاش کنمحتی اگر زندگی انقدر سرشار باشد که هیچ جای خالی نداشته باشدیک نشانه حتی یک نشانه کوچک تمام وجودم را می لرزاند دلتنگم، دلتنگ شنیدن یک کلمه از مهربانیهایش ... و خوب میدانم که جای خالی هیچ کس را دیگری پر نخواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/۱۸ سلامخداحافظ!چيز تازه اي اگر يافتيد، بر اين دو اضافه كنيدتا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار ! حسین پناهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/۱٦ پله ها را دوتا یکی پایین میآیم. صدای پاهایی که تعقیبم میکرد هنوز به گوش میرسد. گرچه اکنون کمی دورتر و کمی خسته تر است. میدوم. انقدر میدوم که دیگر هیچ چیز نشنوم. از پشت سرم صدای شکستن میآید. صدای شکستن چیزی نه از جنس شیشه که از جنس سنگ. پشت سرم را نگاه میکنم. هیچ چیز نیست. انگار روی تمام آنچه که گذشته است را با یک سطل رنگ سفید رنگ کرده اند. آرام میگیرم. سبک میشوم و موجی از شادی تمام قلبم را فرا میگیرد.به جلو نگاه میکنم. به راهی که باید بروم. به برگهای زردی که همهی راه را پوشاندهاند. هوا بارانی است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢٧ امشب دلم از آمدنت سرشار استفانوس به دست کوچهی دیدار استآنگونه تو را در انتظارم که اگراین چشم بخوابد آن یکی بیدار استایرج زبردست پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢۳ این بار دیگر نمیتوانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمیگذارند. هیچ جوری نمی گذارند. به خاطر خودم و آینده ام نمیگذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم میگذارند. ... کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود... کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٤/۳ قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۳/۱٦ چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/٩/۱٧
زندگی مثل قدم زدن توی یک جادهی مه گرفتهست.شاید اینکه نمیدونی توی قدم بعدی چی منتظرته یک کم ترسناک باشه، ولی توی اون همه چیز زیباست. یک زیبایی خالص و مبهم و بی انتها...
زندگی مثل قدم زدن توی یک جادهی مه گرفتهست.
شاید اینکه نمیدونی توی قدم بعدی چی منتظرته یک کم ترسناک باشه،
ولی توی اون همه چیز زیباست. یک زیبایی خالص و مبهم و بی انتها...
۱۳۸٦/٩/۱٤ یک حسی هست توی آدما یک جور نیاز که خیلی راجع بهش چیزی گفته نمیشه. شاید چون آشکار شدنش گاهی میتونه عواقب خطرناکی داشته باشه. یک نیاز که خیلیها تا آخر زندگی نمیفهمن که وجود داره. چون هیچ وقت حسش نکردن. یک چیزی که اگه یک بار تجربهاش کنی، دیگه نمیتونی فراموشش کنی. نمیدونم چه جوری توصیفش کنم. یک حس سبکی، آرامش، خلا، سکوت ... اولش با شلوغی ذهن شروع میشه. انگار یکهو همهی چیزای توش بیرون میریزه. بدون هیچ نظم و ترتیبی، بدون هیچ روال منطقی. کم کم آرومتر میشه. رویا پردازی شروع میشه. تصاویری ساخته میشه که توی دنیای واقعی امکان رخ دادنشون وجود نداره. و بعد اون حس قشنگ میاد. آرامش، خلا، سکوت... راههای مختلفی برای رسیدن به این حس وجود داره. که البته هر کدوم این تجربه رو توی سطوح مختلف ایجاد میکنن. برای مثال طی کردن پلههای معنوی، ریاضت کشیدن، انجام تمرینات مدیتیشن و یا حتی استفاده از بعضی از مواد! اما شاید حس کردن و درک کردن این تجربه و شناختن این نیاز اونقدر ارزش داشته باشه که با تمام خطراتش گاهی راجع بهش حرف زده شه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۸/٢٧ پرندهی کوچک من، دیریست که در رویای پرواز است.مدتهاست که انتظار روزی را میکشد که کسی فراموش کند در قفس را ببندد.زیبای کوچک من تنها یک آرزو دارد، آزادی. ***کوچک من، اکنون آزادی...میدانم پرواز برای پرندهای که سالهاست آسمان را ندیده است، سخت است.اما غیرممکن نیست... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/٢۸ من دلتنگمانقدر دلتنگ که حتی اگر تا ابد دیگر نبینمشحتی اگر تا ابد صدایش را هم نشنومحتی اگر سالها برای فراموش کردنش تلاش کنمحتی اگر زندگی انقدر سرشار باشد که هیچ جای خالی نداشته باشدیک نشانه حتی یک نشانه کوچک تمام وجودم را می لرزاند دلتنگم، دلتنگ شنیدن یک کلمه از مهربانیهایش ... و خوب میدانم که جای خالی هیچ کس را دیگری پر نخواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/۱۸ سلامخداحافظ!چيز تازه اي اگر يافتيد، بر اين دو اضافه كنيدتا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار ! حسین پناهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/۱٦ پله ها را دوتا یکی پایین میآیم. صدای پاهایی که تعقیبم میکرد هنوز به گوش میرسد. گرچه اکنون کمی دورتر و کمی خسته تر است. میدوم. انقدر میدوم که دیگر هیچ چیز نشنوم. از پشت سرم صدای شکستن میآید. صدای شکستن چیزی نه از جنس شیشه که از جنس سنگ. پشت سرم را نگاه میکنم. هیچ چیز نیست. انگار روی تمام آنچه که گذشته است را با یک سطل رنگ سفید رنگ کرده اند. آرام میگیرم. سبک میشوم و موجی از شادی تمام قلبم را فرا میگیرد.به جلو نگاه میکنم. به راهی که باید بروم. به برگهای زردی که همهی راه را پوشاندهاند. هوا بارانی است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢٧ امشب دلم از آمدنت سرشار استفانوس به دست کوچهی دیدار استآنگونه تو را در انتظارم که اگراین چشم بخوابد آن یکی بیدار استایرج زبردست پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢۳ این بار دیگر نمیتوانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمیگذارند. هیچ جوری نمی گذارند. به خاطر خودم و آینده ام نمیگذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم میگذارند. ... کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود... کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٤/۳ قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۳/۱٦ چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/٩/۱٤
یک حسی هست توی آدما یک جور نیاز که خیلی راجع بهش چیزی گفته نمیشه. شاید چون آشکار شدنش گاهی میتونه عواقب خطرناکی داشته باشه. یک نیاز که خیلیها تا آخر زندگی نمیفهمن که وجود داره. چون هیچ وقت حسش نکردن. یک چیزی که اگه یک بار تجربهاش کنی، دیگه نمیتونی فراموشش کنی. نمیدونم چه جوری توصیفش کنم. یک حس سبکی، آرامش، خلا، سکوت ... اولش با شلوغی ذهن شروع میشه. انگار یکهو همهی چیزای توش بیرون میریزه. بدون هیچ نظم و ترتیبی، بدون هیچ روال منطقی. کم کم آرومتر میشه. رویا پردازی شروع میشه. تصاویری ساخته میشه که توی دنیای واقعی امکان رخ دادنشون وجود نداره. و بعد اون حس قشنگ میاد. آرامش، خلا، سکوت... راههای مختلفی برای رسیدن به این حس وجود داره. که البته هر کدوم این تجربه رو توی سطوح مختلف ایجاد میکنن. برای مثال طی کردن پلههای معنوی، ریاضت کشیدن، انجام تمرینات مدیتیشن و یا حتی استفاده از بعضی از مواد! اما شاید حس کردن و درک کردن این تجربه و شناختن این نیاز اونقدر ارزش داشته باشه که با تمام خطراتش گاهی راجع بهش حرف زده شه.
یک حسی هست توی آدما
یک جور نیاز
که خیلی راجع بهش چیزی گفته نمیشه.
شاید چون آشکار شدنش گاهی میتونه عواقب خطرناکی داشته باشه.
یک نیاز که خیلیها تا آخر زندگی نمیفهمن که وجود داره. چون هیچ وقت حسش نکردن.
یک چیزی که اگه یک بار تجربهاش کنی، دیگه نمیتونی فراموشش کنی.
نمیدونم چه جوری توصیفش کنم. یک حس سبکی، آرامش، خلا، سکوت ...
اولش با شلوغی ذهن شروع میشه. انگار یکهو همهی چیزای توش بیرون میریزه. بدون هیچ نظم و ترتیبی، بدون هیچ روال منطقی.
کم کم آرومتر میشه. رویا پردازی شروع میشه. تصاویری ساخته میشه که توی دنیای واقعی امکان رخ دادنشون وجود نداره.
و بعد اون حس قشنگ میاد. آرامش، خلا، سکوت...
راههای مختلفی برای رسیدن به این حس وجود داره. که البته هر کدوم این تجربه رو توی سطوح مختلف ایجاد میکنن.
برای مثال طی کردن پلههای معنوی، ریاضت کشیدن، انجام تمرینات مدیتیشن و یا حتی استفاده از بعضی از مواد!
اما شاید حس کردن و درک کردن این تجربه و شناختن این نیاز اونقدر ارزش داشته باشه که با تمام خطراتش گاهی راجع بهش حرف زده شه.
۱۳۸٦/۸/٢٧ پرندهی کوچک من، دیریست که در رویای پرواز است.مدتهاست که انتظار روزی را میکشد که کسی فراموش کند در قفس را ببندد.زیبای کوچک من تنها یک آرزو دارد، آزادی. ***کوچک من، اکنون آزادی...میدانم پرواز برای پرندهای که سالهاست آسمان را ندیده است، سخت است.اما غیرممکن نیست... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/٢۸ من دلتنگمانقدر دلتنگ که حتی اگر تا ابد دیگر نبینمشحتی اگر تا ابد صدایش را هم نشنومحتی اگر سالها برای فراموش کردنش تلاش کنمحتی اگر زندگی انقدر سرشار باشد که هیچ جای خالی نداشته باشدیک نشانه حتی یک نشانه کوچک تمام وجودم را می لرزاند دلتنگم، دلتنگ شنیدن یک کلمه از مهربانیهایش ... و خوب میدانم که جای خالی هیچ کس را دیگری پر نخواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/۱۸ سلامخداحافظ!چيز تازه اي اگر يافتيد، بر اين دو اضافه كنيدتا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار ! حسین پناهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/۱٦ پله ها را دوتا یکی پایین میآیم. صدای پاهایی که تعقیبم میکرد هنوز به گوش میرسد. گرچه اکنون کمی دورتر و کمی خسته تر است. میدوم. انقدر میدوم که دیگر هیچ چیز نشنوم. از پشت سرم صدای شکستن میآید. صدای شکستن چیزی نه از جنس شیشه که از جنس سنگ. پشت سرم را نگاه میکنم. هیچ چیز نیست. انگار روی تمام آنچه که گذشته است را با یک سطل رنگ سفید رنگ کرده اند. آرام میگیرم. سبک میشوم و موجی از شادی تمام قلبم را فرا میگیرد.به جلو نگاه میکنم. به راهی که باید بروم. به برگهای زردی که همهی راه را پوشاندهاند. هوا بارانی است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢٧ امشب دلم از آمدنت سرشار استفانوس به دست کوچهی دیدار استآنگونه تو را در انتظارم که اگراین چشم بخوابد آن یکی بیدار استایرج زبردست پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢۳ این بار دیگر نمیتوانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمیگذارند. هیچ جوری نمی گذارند. به خاطر خودم و آینده ام نمیگذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم میگذارند. ... کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود... کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٤/۳ قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۳/۱٦ چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/۸/٢٧
پرندهی کوچک من، دیریست که در رویای پرواز است.مدتهاست که انتظار روزی را میکشد که کسی فراموش کند در قفس را ببندد.زیبای کوچک من تنها یک آرزو دارد، آزادی. ***کوچک من، اکنون آزادی...میدانم پرواز برای پرندهای که سالهاست آسمان را ندیده است، سخت است.اما غیرممکن نیست...
پرندهی کوچک من،
دیریست که در رویای پرواز است.
مدتهاست که انتظار روزی را میکشد که کسی فراموش کند در قفس را ببندد.
زیبای کوچک من تنها یک آرزو دارد، آزادی.
***
کوچک من، اکنون آزادی...
میدانم پرواز برای پرندهای که سالهاست آسمان را ندیده است، سخت است.
اما غیرممکن نیست...
۱۳۸٦/٧/٢۸ من دلتنگمانقدر دلتنگ که حتی اگر تا ابد دیگر نبینمشحتی اگر تا ابد صدایش را هم نشنومحتی اگر سالها برای فراموش کردنش تلاش کنمحتی اگر زندگی انقدر سرشار باشد که هیچ جای خالی نداشته باشدیک نشانه حتی یک نشانه کوچک تمام وجودم را می لرزاند دلتنگم، دلتنگ شنیدن یک کلمه از مهربانیهایش ... و خوب میدانم که جای خالی هیچ کس را دیگری پر نخواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/۱۸ سلامخداحافظ!چيز تازه اي اگر يافتيد، بر اين دو اضافه كنيدتا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار ! حسین پناهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/۱٦ پله ها را دوتا یکی پایین میآیم. صدای پاهایی که تعقیبم میکرد هنوز به گوش میرسد. گرچه اکنون کمی دورتر و کمی خسته تر است. میدوم. انقدر میدوم که دیگر هیچ چیز نشنوم. از پشت سرم صدای شکستن میآید. صدای شکستن چیزی نه از جنس شیشه که از جنس سنگ. پشت سرم را نگاه میکنم. هیچ چیز نیست. انگار روی تمام آنچه که گذشته است را با یک سطل رنگ سفید رنگ کرده اند. آرام میگیرم. سبک میشوم و موجی از شادی تمام قلبم را فرا میگیرد.به جلو نگاه میکنم. به راهی که باید بروم. به برگهای زردی که همهی راه را پوشاندهاند. هوا بارانی است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢٧ امشب دلم از آمدنت سرشار استفانوس به دست کوچهی دیدار استآنگونه تو را در انتظارم که اگراین چشم بخوابد آن یکی بیدار استایرج زبردست پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢۳ این بار دیگر نمیتوانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمیگذارند. هیچ جوری نمی گذارند. به خاطر خودم و آینده ام نمیگذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم میگذارند. ... کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود... کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٤/۳ قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۳/۱٦ چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/٧/٢۸
من دلتنگمانقدر دلتنگ که حتی اگر تا ابد دیگر نبینمشحتی اگر تا ابد صدایش را هم نشنومحتی اگر سالها برای فراموش کردنش تلاش کنمحتی اگر زندگی انقدر سرشار باشد که هیچ جای خالی نداشته باشدیک نشانه حتی یک نشانه کوچک تمام وجودم را می لرزاند دلتنگم، دلتنگ شنیدن یک کلمه از مهربانیهایش ... و خوب میدانم که جای خالی هیچ کس را دیگری پر نخواهد کرد ...
من دلتنگم
انقدر دلتنگ که حتی اگر تا ابد دیگر نبینمش
حتی اگر تا ابد صدایش را هم نشنوم
حتی اگر سالها برای فراموش کردنش تلاش کنم
حتی اگر زندگی انقدر سرشار باشد که هیچ جای خالی نداشته باشد
یک نشانه حتی یک نشانه کوچک
تمام وجودم را می لرزاند
دلتنگم، دلتنگ شنیدن یک کلمه از مهربانیهایش ...
و خوب میدانم که جای خالی هیچ کس را دیگری پر نخواهد کرد ...
۱۳۸٦/٧/۱۸ سلامخداحافظ!چيز تازه اي اگر يافتيد، بر اين دو اضافه كنيدتا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار ! حسین پناهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٧/۱٦ پله ها را دوتا یکی پایین میآیم. صدای پاهایی که تعقیبم میکرد هنوز به گوش میرسد. گرچه اکنون کمی دورتر و کمی خسته تر است. میدوم. انقدر میدوم که دیگر هیچ چیز نشنوم. از پشت سرم صدای شکستن میآید. صدای شکستن چیزی نه از جنس شیشه که از جنس سنگ. پشت سرم را نگاه میکنم. هیچ چیز نیست. انگار روی تمام آنچه که گذشته است را با یک سطل رنگ سفید رنگ کرده اند. آرام میگیرم. سبک میشوم و موجی از شادی تمام قلبم را فرا میگیرد.به جلو نگاه میکنم. به راهی که باید بروم. به برگهای زردی که همهی راه را پوشاندهاند. هوا بارانی است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢٧ امشب دلم از آمدنت سرشار استفانوس به دست کوچهی دیدار استآنگونه تو را در انتظارم که اگراین چشم بخوابد آن یکی بیدار استایرج زبردست پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢۳ این بار دیگر نمیتوانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمیگذارند. هیچ جوری نمی گذارند. به خاطر خودم و آینده ام نمیگذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم میگذارند. ... کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود... کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٤/۳ قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۳/۱٦ چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/٧/۱۸
سلامخداحافظ!چيز تازه اي اگر يافتيد، بر اين دو اضافه كنيدتا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار ! حسین پناهی
سلام
خداحافظ!
چيز تازه اي اگر يافتيد، بر اين دو اضافه كنيد
تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار !
حسین پناهی
۱۳۸٦/٧/۱٦ پله ها را دوتا یکی پایین میآیم. صدای پاهایی که تعقیبم میکرد هنوز به گوش میرسد. گرچه اکنون کمی دورتر و کمی خسته تر است. میدوم. انقدر میدوم که دیگر هیچ چیز نشنوم. از پشت سرم صدای شکستن میآید. صدای شکستن چیزی نه از جنس شیشه که از جنس سنگ. پشت سرم را نگاه میکنم. هیچ چیز نیست. انگار روی تمام آنچه که گذشته است را با یک سطل رنگ سفید رنگ کرده اند. آرام میگیرم. سبک میشوم و موجی از شادی تمام قلبم را فرا میگیرد.به جلو نگاه میکنم. به راهی که باید بروم. به برگهای زردی که همهی راه را پوشاندهاند. هوا بارانی است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢٧ امشب دلم از آمدنت سرشار استفانوس به دست کوچهی دیدار استآنگونه تو را در انتظارم که اگراین چشم بخوابد آن یکی بیدار استایرج زبردست پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢۳ این بار دیگر نمیتوانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمیگذارند. هیچ جوری نمی گذارند. به خاطر خودم و آینده ام نمیگذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم میگذارند. ... کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود... کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٤/۳ قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۳/۱٦ چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/٧/۱٦
پله ها را دوتا یکی پایین میآیم. صدای پاهایی که تعقیبم میکرد هنوز به گوش میرسد. گرچه اکنون کمی دورتر و کمی خسته تر است. میدوم. انقدر میدوم که دیگر هیچ چیز نشنوم. از پشت سرم صدای شکستن میآید. صدای شکستن چیزی نه از جنس شیشه که از جنس سنگ. پشت سرم را نگاه میکنم. هیچ چیز نیست. انگار روی تمام آنچه که گذشته است را با یک سطل رنگ سفید رنگ کرده اند. آرام میگیرم. سبک میشوم و موجی از شادی تمام قلبم را فرا میگیرد.به جلو نگاه میکنم. به راهی که باید بروم. به برگهای زردی که همهی راه را پوشاندهاند. هوا بارانی است.
پله ها را دوتا یکی پایین میآیم. صدای پاهایی که تعقیبم میکرد هنوز به گوش میرسد. گرچه اکنون کمی دورتر و کمی خسته تر است.
میدوم. انقدر میدوم که دیگر هیچ چیز نشنوم. از پشت سرم صدای شکستن میآید. صدای شکستن چیزی نه از جنس شیشه که از جنس سنگ.
پشت سرم را نگاه میکنم. هیچ چیز نیست. انگار روی تمام آنچه که گذشته است را با یک سطل رنگ سفید رنگ کرده اند. آرام میگیرم. سبک میشوم و موجی از شادی تمام قلبم را فرا میگیرد.
به جلو نگاه میکنم. به راهی که باید بروم. به برگهای زردی که همهی راه را پوشاندهاند. هوا بارانی است.
۱۳۸٦/٥/٢٧ امشب دلم از آمدنت سرشار استفانوس به دست کوچهی دیدار استآنگونه تو را در انتظارم که اگراین چشم بخوابد آن یکی بیدار استایرج زبردست پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٥/٢۳ این بار دیگر نمیتوانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمیگذارند. هیچ جوری نمی گذارند. به خاطر خودم و آینده ام نمیگذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم میگذارند. ... کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود... کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٤/۳ قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۳/۱٦ چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/٥/٢٧
امشب دلم از آمدنت سرشار استفانوس به دست کوچهی دیدار استآنگونه تو را در انتظارم که اگراین چشم بخوابد آن یکی بیدار استایرج زبردست
امشب دلم از آمدنت سرشار استفانوس به دست کوچهی دیدار استآنگونه تو را در انتظارم که اگراین چشم بخوابد آن یکی بیدار است
ایرج زبردست
۱۳۸٦/٥/٢۳ این بار دیگر نمیتوانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمیگذارند. هیچ جوری نمی گذارند. به خاطر خودم و آینده ام نمیگذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم میگذارند. ... کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود... کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٤/۳ قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۳/۱٦ چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/٥/٢۳
این بار دیگر نمیتوانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمیگذارند. هیچ جوری نمی گذارند. به خاطر خودم و آینده ام نمیگذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم میگذارند. ... کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود... کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند...
این بار دیگر نمیتوانم خطر کنم، نمی توانم بی خیال و بی واهمه خود را در آغوش خطر رها کنم. نمیگذارند. هیچ جوری نمی گذارند.
به خاطر خودم و آینده ام نمیگذارند و نمی فهمند که تا ابد حسرت فردا را به دلم میگذارند.
...
کاش دنیای آدم بزرگها انقدر ترسناک نبود...
کاش آدم بزرگها انقدر خطرناک نبودند...
۱۳۸٦/٤/۳ قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/۳/۱٦ چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/٤/۳
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری. عرفان نظرآهاری
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست.
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.
عرفان نظرآهاری
۱۳۸٦/۳/۱٦ چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه. پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/۳/۱٦
چشم ها دوگونه اند. آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب، و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه.
چشم ها دوگونه اند.
آنکه در پنجرهرابطه ای می بیند تا شب،
و آنکه پنجره رادریچه ای می بیندتا ماه.
۱۳۸٦/٢/٢٦ زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود... پیامهای دوستان () ۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/٢/٢٦
زندگی بندبازی روی طنابی ست که هر لحظه ممکن است پاره شود...
۱۳۸٦/٢/۱٦ نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٦/٢/۱٦
نفس نفس میزند. تمام راه را دویده است. برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ. خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی. اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی... لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟ کاش اینهمه شتاب نکرده بودی. در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟ درخت بید؟ سنگ؟ آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد. کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم. رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند. جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک. آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم. آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی. لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی. همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
نفس نفس میزند.
تمام راه را دویده است.
برای دیدن تو اینهمه شتاب کردم. بیتاب بودم و دلتنگ.
خسته شدهای. کاش اینهمه شتاب نکرده بودی.
خسته؟ آری، خسته. کمی تشنه و اندکی هم زخمی.
اینهمه راه آمدهام تا به یک لبخند مهمانم کنی. دستی به مهربانی بر سرم بکشی...
لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای؟
کاش اینهمه شتاب نکرده بودی.
در راه که میآمدی سنگی را که در زیر سایهی درخت بید برای نشستنت گذاشته بودم دیدی؟
درخت بید؟ سنگ؟
آری، سنگ را دیدم. پایم به سنگ گرفت و به زمین افتادم و دستم زخمی شد.
کاسهی آب را دیدی که برای رفع تشنگیت کنار جوی آب گذاشته بودم.
رویش را با برگ پوشانده بودم تا خنک بماند.
جوی آب را دیدم. تشنه بودم و از آبش نوشیدم. گلآلود بود و گرم و پر از برگ و خاشاک.
آن گلها را که دیگر دیدهای؟ بوتهی نسترنی را که سالها پیش برای چنین روزی کاشتم و هر روز از چشمهی عشقم آبیاریش کردم.
آری. دیدم و خواستم دستهگلی از نسترن برایت بیاورم. اما تیغهایش لباسم را پاره کرد و دستم را زخمی.
لبخندم را، مهربانیم را ندیدهای. میروم و در گوشهای دیگر باز منتظرت میمانم. منتظر میمانم تا آن هنگام که جز زیبایی، جز عشق و جز لبخند، هیچ نبینی.
همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
۱۳۸٥/۱٢/۸ هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۱٢/۸
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهیاز این زمانه دلم سیر می شود گاهیعقاب تیز پر دشتهای استغنااسیر پنجهی تقدیر می شود گاهیصدای زمزمهی عاشقانه آزادیفغان و نالهی شبگیر می شود گاهینگاهِ مردم بیگانه در دل غربتبه چَشمِ خستهی من تیر می شود گاهیمبر ز موی سپیدمگمان به عمر درازجوان ز حادثه ای پیر می شود گاهیبگو اگر چه به جایی نمی رسد فریادکلام حق دمِ شمشیر می شود گاهیبگیر دست مرا آشنای درد بگیرمگو چنین و چنان، دیر می شود گاهیبه سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاکمحبّت است که زنجیر می شود گاهی
۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۱۱/٢٥
ما مکث میکنیم...و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره...
ما مکث میکنیم...
و خاطراتی که از پشت سر باهامون حرکت میکردن به ما میرسن...
و ما فکر می کنیم این هجوم خاطراته که قراره ما رو توی خودش حل کنه و ببره...
۱۳۸٥/۱٠/۳٠ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۱٠/۳٠
۱۳۸٥/۱٠/٢٦ من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۱٠/٢٦
من شکایتی ندارم.من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.نه از بازی روزگار،نه از آدمها،نه از تو، و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.همه چیز همانطور است که باید باشد. همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.نهایت درد را، نهایت ترس را،نهایت عشق را، نهایت شادی را،و نهایت ایمان را.اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد. بهار به گونهای دیگر است. و پاییز شور دیگری دارد.اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.من شکایتی ندارم.اما سپاس بسیار دارم.هم از بازی روزگار، از همهی همبازیهایم در این بازی، از همهی رقیبهایم در این بازی،هم از آدمها،هم از تو،هم از آن ناشناختهی درونم،و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی.
من شکایتی ندارم.
من از هیچکس و هیچ چیز شکایتی ندارم.
نه از بازی روزگار،
نه از آدمها،
نه از تو،
و نه حتی از آن ناشناختهی درون خودم.
همه چیز همانطور است که باید باشد.
همه چیز بسیار بهتر از ان است که باید باشد.
اینجا، که هستم، میتوان نهایت هرچیز را تجربه کرد.
نهایت درد را، نهایت ترس را،
نهایت عشق را، نهایت شادی را،
و نهایت ایمان را.
اینجا، که هستم، زیبایی رنگ دیگری دارد.
بهار به گونهای دیگر است.
و پاییز شور دیگری دارد.
اینجا، زندگی فقط زنده بودن نیست.
اینجا، همه چیز بسیار بهتر از آن است که باید باشد.
اما سپاس بسیار دارم.
هم از بازی روزگار،
از همهی همبازیهایم در این بازی،
از همهی رقیبهایم در این بازی،
هم از آدمها،
هم از تو،
هم از آن ناشناختهی درونم،
و سپاس بسیار دارم از آن یگانهی دوست داشتنی.
۱۳۸٥/۱٠/٢٥ می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۱٠/٢٥
می روم، آرام و بیصدا.آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی. می روم و روزی، هر چند دیر، حتی اگر نفهمی که رفتهام، حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.همین کافیست.
می روم، آرام و بیصدا.
آنگونه که حتی صدای قدمهایم را نشنوی.
می روم و روزی، هر چند دیر،
حتی اگر نفهمی که رفتهام،
حس میکنی که چیزی سرجایش نیست.
همین کافیست.
۱۳۸٥/۱٠/٢٠ بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۱٠/٢٠
بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می داننداما به من نمی گویند
بزرگ شده ام. اما هنوز هم مثل بچگیهایم فکر می کنم همه ی آدم بزرگها چیزی را می دانند
اما به من نمی گویند
۱۳۸٥/۱٠/۱٢ سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۱٠/۱٢
سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست. اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند: از مهتابی به کوچه خم میشوم و به جای همهی محرومان زمین میگریم. آه من حرام شدهام. آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی. دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ... عشق آتش است. با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند. ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند. دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟ چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود. فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟ نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم. تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام. نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم، و عشق را، و خطر را، و آرامش را، و حقیقت را...
سلوک میخوانم و نمیفهمم. بیشتر از نصفش را خواندهام و هنوز حتی نمیدانم قیس کیست.
اما نوشتههای پیرمرد به دلم مینشیند:
از مهتابی به کوچه خم میشوم
و به جای همهی محرومان زمین میگریم.
آه من حرام شدهام.
آی آدم ... زیبایی یک وصف است. یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا... نه تو خود حیات بودی.
دلم برای اوشو تنگ شده، برای بشنو از این خموشش، در کتابخانهام نیست. هدیهاش دادهام. هدیهی خداحافظی. بعضی نوشتههایش را دارم. پراکنده ...
عشق آتش است.
با وجود این باید در این آتش سوخت
زیرا این آتش تطهیر کننده است.
این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند.
ناخالصی است که می سوزد
و طلای خالص باقی می ماند.
دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود؟
رود باید به انتها برسد
وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟
کاش پائولو کتاب دیگری بنویسد. به سبک بریدا یا مغ. نگفته بودم یکی از آرزوهایم سفر در جادهی سانتیاگوست؟
چند هفته پیش برداشتم که دوباره بخوانمش. نشد. یک چیزی سرجایش نبود.
فضای آن روزها ؟ حس درونی من؟
نه. آنچه نیست نسیم بیقراری است که آن روزها میوزید و این روزها نوازشش را حس نمیکنم.
تقصیر من است. تقصیر من که پشت به نسیم ایستادهام.
نسیمی که اگر نبود من زندگی کردن را نمیآموختم،
و عشق را، و خطر را،
و آرامش را، و حقیقت را...
۱۳۸٥/٩/٢٠ بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٩/٢٠
بوی خیانت حالم را به هم می زند.می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم. فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.بگو، بازهم برایم بگو...
بوی خیانت حالم را به هم می زند.
می گویی: ناظر باش بی هیچ قضاوتی.
کتابها و مجله ها از این قصهها زیاد داشت، اما اینجا در همین نزدیکی ...
میگویی: آرام باش. به خاطر بیاور همهی آنچه را راجع به بدی و خوبی برایت گفتم. آن روز ظلم را برایت مصداق آوردم.
یادم هست. همهاش را از برم. اما دارم خفه میشوم.
فقط یک دوستی ساده؟؟؟ باشد. قبول. اما به یک شرط.
به این شرط که او هم بتواند یک دوست ساده داشته باشد. هرکس که بخواهد به همین سادگی.
قبول میکنی یا اگر بفهمی با دستهایت خفهاش میکنی؟
میگویی: یادت هست آنچه را که در مورد جبر و اختیار برایت گفتم؟ اینکه هر معلولی علتی دارد و هرکس به دلیل شرایط زندگی، خانواده و جامعهاش دست به کاری میزند.
میدانم، میدانم که اگر کمبودی در زندگیاش نداشت، اگر عاشق شده بود، اگر ... هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد.
اما بوی خیانت حالم را بهم میزند.
بگو، بازهم برایم بگو...
۱۳۸٥/٩/٤ من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٩/٤
من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد. از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم... پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را...
من گم شدهام. مدتهاست که گم شدهام. از اسفند همان سال که همه چیز ناگهان تغییر کرد.
از همان روزها که بوی عید میآمد و بوی تازگی و بوی تغییر. از همان روزها گم شدم. از همان روزها که دیگر مطمئن بودم راه زیادی نمانده است، از همان موقع که فکر کردم همهی کوره راهها را طی کردهام و به راه اصلی رسیدهام، دقیقا از همان موقع بود که گم شدم. همان موقع بود که راه را اشتباه رفتم و این اتفاق افتاد، ولی هرچه فکر می کنم یادم نمیآید که راه دیگری هم بود و من به اشتباه رفتم. نمی دانم. اما هرچه که بود، هرچه که هست، من گم شدهام و چیزهایی را هم گم کردهام. چیزهایی که دوستشان داشتم و تو هم دوستشان داشتی. گمشان کردهام اما فراموششان نه! گمشان کردهام اما هنوز دوستشان دارم! پیدا می کنم. هرجا که باشم، هرجا که باشند، هرچقدر که از راه دور شده باشم...
پیدا میکنم خودم را و همهی گمشدههایم را...
۱۳۸٥/۸/٢۳ غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۸/٢۳
غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند...
۱۳۸٥/٧/٢۸ باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٧/٢۸
باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدشای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدشرند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
باغبــان گر پنج روزی صحبـت گـل بایدش بر جفای خار هجــــران صبـر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افـتد تحمل بایدش
رند عالم سـوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گــــر صد هنــــر دارد توکــــل بایدش
با چنین زلف و رخــش بادا نظـربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگـس مسـتانهاش بـاید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکـل بایدش
سـاقیا در گــردش ساغــر تعلل تـا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حــافظ تا ننوشد بــده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
۱۳۸٥/٦/٢٥ نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٦/٢٥
نخستدير زمانی در او نگريستم چندان که چون نظر از وی بازگرفتم همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بودآن گاه دانستم که مرا ديگر از او گريز نيست.
نخست
دير زمانی در او نگريستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بود
آن گاه دانستم که مرا ديگر از او
گريز نيست.
۱۳۸٥/٦/٢٢ پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٦/٢٢
پاییز داره میاد !!!دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز!
پاییز داره میاد !!!
دیگه کم کم وقتش شده که روزهای باقیمونده رو با انگشتهام بشمارم و هر روز که یکی از انگشتهام کم می شه شادی بیشتری رو توی دلم حس کنم.
وقتش شده که از سردی و کرختی این روزهای گرم خلاص بشم و دل بسپرم به بادهای خنک و بارونهای قشنگ پاییز...
از امروز نـُــه روز وقت دارم که فکر کنم رفتن تابستون بیشتر خوشحالم می کنه یا اومدن پاییز!
۱۳۸٥/٦/۱۳ "مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٦/۱۳
"مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم." نادر ابراهیمی
"مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامهی چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا میداد. خانه را آب و جارو میکرد. قدری گلاب به فضا میبخشید و روز چهلم به انتظار مینشست.
نخستین پیرمردی که میگذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ چیز زیادی از او نمیخواست. چیز تازهای نمیخواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمیگفت و فقط زیر لب میگفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانهی ما حفاظت کن.
مادربزرگ غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود.
من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس میکردم. میلرزیدم و به یاد میآوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب میتوانست شادی را به خانهی ما بیاورد و نگه دارد.
خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.
خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچکمان نگه داریم."
نادر ابراهیمی
۱۳۸٥/٦/۱٢ … عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی … پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٦/۱٢
… عشق را به خاطره نیازی نیست، پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی …
… عشق را به خاطره نیازی نیست،
پرندگان آشیانی دارند و مردگان آرامگاهی …
۱۳۸٥/٥/٢٥ اینگونه نگاهم نکن. به لبخند روی لبهایم خیره نشو! به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن. اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست. فقط و فقط برای این است که من باور کنم که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند. که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد. اما تو بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند. ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم... این تب وحشی از کجا میآید؟! به دستانت بگو... بگو... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٥/٢٥
اینگونه نگاهم نکن.
به لبخند روی لبهایم خیره نشو!
به شانه هایی که بی خیال بالا می اندازم دلخوش نکن.
اینها، اینها فقط و فقط برای این است که او باور کند ملالی نیست.
فقط و فقط برای این است که من باور کنم
که او هیچ وقت نمی تواند چشمانم را بخواند.
که او انقدرها هم که می گوید مرا نمی شناسد.
اما تو
بدان که شاید آن اشکهایی که گاه و بی گاه ، به اختیار یا بی اختیار جاری می شوند حکایت دیگری دارند.
ببین دارم میسوزم، دارم میسوزم. دستهایم...
این تب وحشی از کجا میآید؟!
به دستانت بگو...
بگو...
۱۳۸٥/٥/٢ می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید. او می گوید : "از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم" می گوید : "زندگی شکستن عادتهاست." می گوید : "زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است." اینها را به روشنی می گوید. می شنوی و نشنیده اش می گیری. من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال. و می شکنم. می شکنم. می شکنم ... تو بر خود می لرزی: "قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... " می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ... اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم. و در پنهان می شکنم. تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی. آرام می گیری. می گویی که دوستش داری ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٥/٢
می گویی که دوستش داری. می گویی همه حرفهایش را قبول داری. می گویی هرچه بگوید درست می گوید.
او می گوید :
"از خلاف آمد عـــادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم"
می گوید :
"زندگی شکستن عادتهاست."
"زندگی در تکرار، مرگی تدریجی است."
اینها را به روشنی می گوید.
می شنوی و نشنیده اش می گیری.
من می خواهم زندگی کنم. به درستی. به کمال.
و می شکنم. می شکنم. می شکنم ...
تو بر خود می لرزی:
"قرنهاست که اینگونه بوده. شکستنش ننگ است. ننگ است ... "
می گفتی که دوستش داری. می گفتی که هرچه بگوید ...
اشکهایم را فرو می برم. به خلوت پناه می برم.
و در پنهان می شکنم.
تو دیگر صدای شکستنش را نمی شنوی. دیگر خرد شدنش را نمی بینی.
آرام می گیری.
می گویی که دوستش داری ...
۱۳۸٥/٤/٢٠ خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها. پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٤/٢٠
خداوندا یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند. و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها. و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها.
خداوندا
یاریم کن که درست باشم و محکم و بلند.
و قدرتی برای تغيير تمام نادرستی ها.
و آرامشی برای پذيرفتن تمام تغيير نکردنی ها.
۱۳۸٥/۳/٢٩ دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۳/٢٩
دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید، گلدانهایی پر از یاس و مریم، بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را، با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم، و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود. به خانه ی من می آیی ؟ "به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور " تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ...
دیوارهایی گلبهی با گلهایی به رنگ سفید،
گلدانهایی پر از یاس و مریم،
بی هیچ سقفی که آبی آسمان را بپوشاند و به فراموشی بسپارد رویای پرواز را،
با آیینه ای که در آن اندکی از انعکاس خورشید را به تماشا بنشینم که هنوز دیدن خورشید را تاب ندارم،
و با نگاهی که با عشق در را به رویت خواهد گشود.
به خانه ی من می آیی ؟
"به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور "
تاریکی های بسیاری است که این چراغها روشنشان خواهد کرد ...
۱۳۸٥/۳/۱٥ و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۳/۱٥
و که می داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟ بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته. چه حادثه ای است! که می داند؟ که می داند؟
و که می داند که پر شدن یعنی چه؟
پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟
بارش تند بارانی تندرآسا، صاعقه زن، با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته.
چه حادثه ای است!
که می داند؟ که می داند؟
۱۳۸٥/۳/۱ بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک... پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۳/۱
بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را. و من مسافرم ای بادهای همواره … به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی. به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی. و من مسافرم ای بادهای همواره … کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟ چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …! نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا … اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم. باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم! و من مسافرم ای بادهای همواره و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک...
بعضی وقتها حرفهای آدم گیر میکنند گوشهای و همانجا میمانند، میمانند و برای بیرون آوردنشان هم هیچ کاری نمیتوان کرد. به هیچ صراطی مستقیم نیستند. آنجا میمانند تا یک روزی، یک ضربهای، چیزی باعث شود بیرون بریزند. آن وقت یکهو همهشان با هم بیرون میریزند. ولی باز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند. همه عجله دارند برای بیرون آمدن. با هم جفت و جور نمیشوند، صبر نمیکنند تا یک جمله تمام شود و بعد دیگری بیاید. نگاه میکنی، میبینی که ساعتهاست توی خیابان راه میروی و با خودت حرف میزنی. و تازه میفهمی معنی نگاه آن عابر را.
و من مسافرم ای بادهای همواره …
به فردا فکر میکنی و به تکرار آن اتفاق همیشگی. به اینکه همیشه فکر میکنی دیگر به آن عادت کردهای و چندان عذابت نخواهد داد، اما وقتی که دوباره اتفاق میافتد به اندازه همیشه، شاید هم کمی بیشتر ناراحت میشوی.
به آن روز فکر میکنی که یکی را قرار بود فردا صبح ببینی، ولی دیگر هیچ وقت او را ندیدی. یا آن دیگری که قرار بود یک ماه دیگر برگردد و امروز شش ماه است که برنگشته است و باز به یاد فردا میافتی و لبخندی میزنی که حداقل این بار فرصت خداحافظی داری. دست خودت نیست. اشکهایت سرازیر میشود و تو تلاشی نمیکنی که آنها را از دید آن عابر پنهان کنی.
کاش نیامده بودی اینجا. حداقل کاش امروز نیامده بودی. اینجا چه چیزها که به یادت نمیآورد. آنهایی را که یک روز آمدند اینجا. دست دوستی به سمتت دراز کردند و گفتند که میمانند و همانها که یک روز دیگر آمدند اینجا و نگاهت کردند و گفتند که نمیخواهند باشی. و امروز آمدهاند و میگویند حرفی نداری ؟؟؟ و تو نمی دانی که چه می توانی به آنها بگویی؟ از اشکهایی برایشان بگویی که در نبودنشان ریختهای ؟ یا از زخمی که هنوز جایش درد میکند ؟
چرا این همه راه دور میروی ؟ از دیروز بگو که چه قدر دلت میخواست خیلیها آنجا باشند، اما هیچ کس از آن خیلیها نیامد. به جز او که اگر کمی دیرتر رسیده بود …!
نه، نه اینکه فکرکنی این حرفها را زدهام که کسی را ملامت کنم، به کسی چیزی بگویم، یا …
اینها همان حرفهایی هستند که گوشهای گیر کرده بودند و حالا دارند میآیند بیرون. بدون اینکه من بخواهم. بدون اینکه قصدی داشته باشم.
باز هم هست.اما بقیه اش را می گذارم برای موقعی که دارم بر میگردم.توی خیابان که راه میروم فرصت خوبی است که بقیه حرفهایم را هم بزنم. این بار معنی نگاه آن عابر را هم میدانم. این جوری دیگر هیچ کس هم نمیشنود. هیچ کس هم دلش از من نمیگیرد. دیگر لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنم!
و من مسافرم ای بادهای همواره
و اتفاق وجود مرا کنارِ درخت،
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک...
۱۳۸٥/٢/٢٧ سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٢/٢٧
سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
سحر با باد می گفتــم حدیث آرزومندی
ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
۱۳۸٥/٢/۱٧ رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟ باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/٢/۱٧
رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای. رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای . و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام. و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟
رفتهای روی قله نشستهای و به شهری مینگری که خود نیز روزی ساکن آن بودهای.
رفتهای و از آن جا آرام به تماشا نشستهای .
و در شگفتی که چه طور میشود بعد از زلزلهای چنان عظیم، شهری این چنین آرام.
و نمیدانم که میدانی تفاوت آن آرامش را با این آرامش ؟؟؟
باز هم که اشکهایت گونههایم را خیس کرده است !
۱۳۸٥/۱/۱٥ خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٥/۱/۱٥
خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود. هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها. این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره. هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم.
خیلی وقته که اون دختر خیالبافی که هر شب توی رویاهاش یک قصه شیرین می نوشت و بهترین نقش رو هم برای خودش انتخاب می کرد دفتر قصه اش رو بسته بود.
هنوزم قصه هاش رو، رویاهاش رو دوست داشت. اما زندگی خیلی قشنگتر از اون رویاها بود و نقش خودش خیلی بهتر از نقشش تو قصه ها.
این روزا اون فقط زندگی می کنه. آروم آروم. و هر شب قبل از خواب به مردن فکر می کنه. این فکر گاهی تمام وجودش رو میلرزونه اما بیشتر وقتها فقط ازش لذت می بره و با همون لذت به خواب می ره.
هنوز نمی دونم دوست دارم چه جوری بمیرم. تو زلزله؟ توی یک تصادف یا ... ؟ اما فعلا بیشتر از هرچیزی دوست دارم توی دریا غرق بشم.
۱۳۸٤/۱٢/٢۸ چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... ! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/۱٢/٢۸
چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش، آفتابش در دست، خنده بر لب، گل به دامن، پیروز کوله بارش سرشار از عشق، از امید آفتابش نوروز. با سلامش، شادی در کلامش، لبخند از نفسهایش گل میبارد. با قدمهایش گل میکارد. مهربان، زیبا، دوست، روح هستی با اوست! قصه سادهاست معما مشمار، چشم در راه بهارم آری، چشم در راه بهار ... !
چشم در راه کسی هستم
کوله بارش بر دوش،
آفتابش در دست،
خنده بر لب، گل به دامن، پیروز
کوله بارش سرشار از عشق، از امید
آفتابش نوروز.
با سلامش، شادی
در کلامش، لبخند
از نفسهایش گل میبارد.
با قدمهایش گل میکارد.
مهربان، زیبا، دوست،
روح هستی با اوست!
قصه سادهاست معما مشمار،
چشم در راه بهارم آری،
چشم در راه بهار ... !
۱۳۸٤/۱٢/۳ نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/۱٢/۳
نتیجهی مسابقات دو قبل از شلیک تپانچه در باور دوندهها رقم خورده است.
۱۳۸٤/۱۱/٢٧ تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ... بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست. یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه... مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/۱۱/٢٧
تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش... من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه... من و تو و یک پنجره رو به حیاط... من و تو و چهار سال خاطره ... من و تو و آخرین حرفها ... آخرین نگاهها ... آخرین صداها ...
تا حالا بارها و بارها نوشتن این قصه رو شروع کرده بود. رویاهاش رو روی کاغذ تصویر کرده بود و پیش رفته بود. اما همیشه توی یک نقطه متوقف شده بود و نتونسته بود ادامه بده. هیچ وقت نتونسته بود اون لحظه رو تصویر کنه. نه روی کاغذ و نه توی رویاهاش...
من و تو و یک کلاس و یک تخته سیاه...
من و تو و یک پنجره رو به حیاط...
من و تو و چهار سال خاطره ...
من و تو و آخرین حرفها ...
آخرین نگاهها ...
آخرین صداها ...
بالاخره قصهاش رو تموم کرد و دفتر رو بست.
یک دفتر نو برداشت تا یک قصهی تازه رو شروع کنه. قصهای که هیچ وقت و هیچجا تموم نمیشه...
مـعاشــــران گـره از زلف یــــــار باز کــنیــد
شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
۱۳۸٤/۱۱/۱۸ زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/۱۱/۱۸
زمستونه و درخت خواب میبینه که برگاش خشک میشن و روی زمین میافتن. اما بهار، وقتی که از خواب بیدار میشه میفهمه همه چیز فقط یک کابوس بوده...
۱۳۸٤/۱۱/۱۳ این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/۱۱/۱۳
این روزا دلم مدام بهونه میگیره. میگه خسته ست. میگه تنگ شده. گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه. دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن. بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟ گاهی سراغ نازنین رو می گیره... Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته. K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم! Y کيميا، نسیم؟ K ... Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟ K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم. Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟ K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ... میگه لااقل به تو زنگ بزنم. میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی... میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره. میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!!
این روزا دلم مدام بهونه میگیره.
میگه خسته ست. میگه تنگ شده.
گاه گاهی هم یک گوشهای پیدا میکنه و بی صدا اشک میریزه.
دیروز میگفت دلش می خواد یک بار دیگه برگرده پیش سارا تا دوتایی باهم وسطی بازی کنن.
بهش خندیدم. تو هنوز سارا کوچولو را فراموش نکردی؟
گاهی سراغ نازنین رو می گیره...
Yمی دونی الان شش ساله که ندیدیش؟ چهار ساله که صداش رو هم نشنیدی؟ تو که همیشه میگفتی اون بهترین دوستته.
K تو که این همه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن تا روز تولدش غافلگیرش کنم!
Y کيميا، نسیم؟
K ...
Y ريحانه، مریم، سونیا، ساناز :o؟
K انقدر زنگ نزدم که دیگه حتی روم نمیشه گوشی تلفن رو بردارم.
Y سعیده، فاطیما، سارا، زهرا، سپیده، ساره، پرواز، وحیده، عطا ... ؟
K آخه درس دارن، کار دارن، سرشون شلوغه ...
میگه لااقل به تو زنگ بزنم.
میگم هنوز دو روز هم نشده. چقدر کم طاقتی...
میگه میخواد قبل از اینکه تبدیل به یک تکه سنگ بشه از این جا بره.
میگم تو هنوز نفهمیدی که آسمون همه جا همین رنگه ؟؟؟!!!
۱۳۸٤/۱٠/۳٠ تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟! پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/۱٠/۳٠
تا حالا شده آخرین ورقی که توی بازی دستت مونده، دو رو داشته باشه ؟!
۱۳۸٤/۱٠/٢٥ امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/۱٠/٢٥
امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم... فردا ... ؟؟؟ پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ...
امروز تعداد آدمهایی که تا دیروز میتونستم ببینمشون و از فردا نمی تونم بیشتر از اونه که بتونم بشمارم...
فردا ... ؟؟؟
پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ...
۱۳۸٤/۱٠/۱٧ There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ... پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/۱٠/۱٧
There are things that are known And things that are unknown And in between There are doors… هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه. بالاخره یک روزی این در باز می شه. این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند، این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی، این در باز می شه ... این در باز می شه ...
There are things that are known
And things that are unknown
And in between
There are doors…
هیچ دری تا ابد بسته نمیمونه.
بالاخره یک روزی این در باز می شه.
این در باز می شه حتی اگه اون رو به روت قفل کرده باشند،
این در باز می شه حتی اگه کلیدش رو خیلی وقته که گم کردی،
این در باز می شه ...
۱۳۸٤/٩/٢۸ خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟ پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/٩/٢۸
خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟ یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟ یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟ حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ... هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟ اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟
خیلی وقته که می خوام یک چیزی رو بپرسم ... بپرسم ؟
یادته اون روز، تو دانشگاه تهران، جلوی مسجد ؟
یادته دلت چقدر پر بود از آدمهایی که با یک اتفاق، با یک اتفاق خیلی ساده، تموم می شن ؟
حالا تو، حالا تو و همون اتفاق و ...
هنوزم هستی ؟ تموم نشدی ؟
اصلا هنوز به اینجا سر می زنی ؟
۱۳۸٤/٩/۱٧ Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/٩/۱٧
Some People come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave foot prints on our hearts. And we are never, ever the same.
Some People come into our lives
and quickly go.
Some stay for awhile
and leave foot prints on our hearts.
And we are never, ever the same.
۱۳۸٤/٩/٩ می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود. پیامهای دوستان () ۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/٩/٩
می گویی معجزه، و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی. به یاد تمام عادتهای شکسته شده ... به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ... به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ... و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود.
می گویی معجزه،
و مرا به یاد تمام معجزههای زندگیام میاندازی.
به یاد تمام عادتهای شکسته شده ...
به یاد تمام سرازیریها و سربالاییهای این جاده ...
به یاد تمام نقاط اوج و حضیض این قصهی پر حادثه ...
و به یادم می اندازی که بی بودنش، نه عاجز، که یکسره عجز خواهم بود.
۱۳۸٤/۸/۱٥ پیامهای دوستان ()
۱۳۸٤/۸/۱٥